- سفرت بخیر- اما، تو و دوستی - خدا را....
چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی....
به شکوفه ها، به باران... برسان سلام ما را....
رفتی...؟ ...سفرت بخیر......صدای سهرابواژه هایت هنوز در گوشم است...
برسان سلام ما را....
خسرو شکیبایی هم..!
"خانه سبز"ت هنوز در فضای نفس هایم زنده است....
.....سبز سبزم ریشه دارم،...سبز سبزی...سبز سبز....استواری....استوار....استوار....
من باید بنویسم...؟ این حرف ها نوشتنی نیست، این دل دل ها پر از "آگاهی" های بی جا است که من نتوانستم باهاشان رفیق بشوم. این حرف ها می آید و می رود. این مغز پرستار می خواهد، این سم ها باید بروند بیرون. باز خوابیدم، مغزم مسموم می شود اینطور. من خسته شده ام...؟ نه، خسته نیستم. می دانم که می آید و می رود. این خستگی ها را باید با آب دریا شستشو بدهند. این آگاهی ها کجا بروند آخر...این ها که هنوز با منند. بروند بیرون...؟ کجا بروند؟ اینها که جز مغز من جایی ندارند. باید یک جوری با هم کنار بیاییم آخرش...من که خوابیدم باز. آگاهی اگر برود، می شود کاری کرد. نباشد هم نمی شود. چکارش کنم؟ چطور رفاقت بگذاریم کنار صفحه دلمان و با هم کنار بیاییم؟ دریا می خواهم....این سم ها با آب دریا کهنه می شوند و دور می ریزند. سم نداشتن خیلی خوب است. تمام هم می شود...؟ نمی دانم اما دلم موج آبی رنگ دوردستی می خواهد که با آن آرام بگیرد...
من آرزو می کنم که دلهای همه همیشه سبز باشه....من دلم می خواد رویاهامون آبی باشه...آرزو می کنم لحظه هامون همیشه نور و نور و نور باشه...
آرزو می کنم، تا....خسته نشی اگه هنوز میتونی، پای همه سادگیات بمونی....
سه تا فرصت آرزو دارم...من آرزو می کنم...همیشه همه سبز باشن:
مثل دریا، آروووم، مثل برگا سبز سبز....مثل خورشید پر نور....
شب رویاها پر ستاره...!!
سکون عشق است
هر ستاره صبح
سکون زمان
گره زمان
و هر آهی
سکون فریادی
لورکا/یدالله رویایی-بیژن الهی
پ.ن. یه روزی، یه جایی، یه کسی، یه چیزی، صبر داشته باش، صبر داشته باش...
- واس چی!؟
- امتحانا تموم شد دیگه!
- هان!

- مریم خوشحالی؟
- واس چی!؟
-

- آوره! خوشحالم!

پسردایی ما که علاقه توصیف ناپذیری به تابستان دارد ما را ذله کرده است! ایشان گفته اند که شب پایان امتحانات، از خوشحالی بعد از مدت ها دندان های خود را شسته اند!!!
ما به پسردایی خود افتخار می کنیم!
نمی دونم شاید خوشحالی پسردایی مه به منم سرایت کرده ولی امسال بعد از تموم شدن امتحانا شدیدا احساس رهایی بهم دست داده! بدجوووووور! هیچ ربطی هم به تغییر رشته و اون جریانا نداره! حس می کنم فسفرای مغزم تا تهشون خورده شده و باید مغزم از اول نوسازی بشه!!!!
پ.ن. برای چند روز میریم جایی که هیچگونه فناوری، تکنولوژی، کامپیوتر، اینترنت، تلفن در دسترس نیست و هیچگونه موبایلی خط نمیده! لطفا دنبال ما نگردید!!

پ.ن.2. ته مانده Space Bar کیبوردم! من اسپیس بار میخوام!
یهویی همه چیز عوض شد. من میرم فرهنگ، فرهنگ، جایی که دوستش دارم، جایی که عشقم بود برم و دوستش داشتم و دارم و میرم فرهنگ...جایی که....
میرم فرهنگ. همین امسال، همین تابستون. سال سوم که بشه، دیگه اینجا، تو این مدرسه، دیگه نیستم. میرم جایی که چهره هاش برام ناشناسن، میرم جایی که اولین بار چهره های ناشناس می بینم. من ندیدم، نه تو راهنمایی، نه تو دبیرستان، همش چهره های آشنا بودن، میشناختمشون...اینجا همه...
انگار مثل یه خواب بود که هی می دیدمش و فکر نمی کردم که می تونه باشه...خواب می دیدم و فرهنگ بود و من و یه عالمه چهره عجیب و من نمی دونستم که واقعا چهار ماه بعد همه اینا جلوی رومن...
میرم فرهنگ و از این مدرسه، از این مدرسه ای که 5 سال بار اسمشو کشیدم می رم، میرم و از دوستی های پنج ساله مون، از همه خنده ها و گریه هامون جدا میشم. فکر نمی کردم اینقدر زود باشه. فکر نمی کردم.
خوشحالم. میرم فرهنگ و من آرزو داشتم که برم، دوست دارم. ولی وقتی فکر می کنم، فکر می کنم به جیغ و دادا و خنده هامون و به تیکه پروندنامون و همه و همه کارامون، به همه چی، وقتی فکر می کنم به زنگ های قشنگی که دوستشون داشتم و شعرهایی که پای تخته نوشته می شدن و کسایی که می خوندن و چهره ای که با شعر هرکس لبخند می زد و وقتی روش تاثیر می گذاشت چهره اش.....یادم نمیره...
یادم نمی ره این زنگا...شاید زنگایی ادبیاتی تر از همه زنگایی که قراره تو فرهنگ بگذرونم، شاید قشنگ تر از همه و همشون...من گفته بودم سال بعد می رم، یه سال بعد، قرار بود دفتر خاطرات من رو یه سال زودتر از بقیه بنویسن، و حالا...دو سال زودتر...
اشکم در میاد و گریه ام می گیره و نمی دونم اشکام رو چی کار کنم و فکر می کنم به همه چیز...مامان میگه باید یه چیزی رو از دست بدی تا چیز دیگه به دست بیاد و من فکر می کنم چه چیزهایی که باید از دست بدم و چیا که باید به دست بگیرم....
عشق کسایی رو دارم که این همه مدت باهام بودن، با هم بودیم، عشق پنج سال دوستیامون رو دارم، عشق همه چیز و همه چیز و همه چیز.....همه کس و همه کس و همه کس...
دلم تنگ میشه. دلم از الان تنگ شده برای دوستیامون و کلاسامون و خنده هامون و گریه هامون...برای بغضامون....برای کف زدن های آخرین جلسه هم دلم تنگه، باید به همه دفتر خاطرات بدم.....
می رویم
وعده آنجا که با هم، روز و شب را آشتی ست
و صبح
چندان دور نیست...
قبلش بگم این پست هیچ ربطی به پست قبلیم نداره!
---------------------------------------------
خواب دیدم که بزرگ شده ام، بزرگِ بزرگ...
تو در دوردست بودی و صدایت نمیآمد.
تو دورتر بودی، فقط باید به تو نزدیکتر میشدم.
من جلو رفتم، از لابلای شن ها، از بین ماسه ها، از کنار دریاها
گذشتم. دریا پیوسته در گوشم میخروشید. من بزرگ بودم، بزرگِ بزرگ...میتوانستم به
تو برسم. دریا نمیتوانست ترا از من دور کند...
من پیش میرفتم. تو نمیرفتی، صدایت هم نمیآمد. من میدیدمت.
وسط دوردستها نشسته بودی و نقشت به من لبخند می زد. میدیدمت و لبخند میزدم....میتوانستم با
تو باشم. تو دور نشده بودی...
گذشتم. دریاهای
سراسر، ماسههای موج خورده پاک، همه را پیمودم. ماسهها زیر پایم فرو میرفتند. گوشماهیهای
کوچک زیر پایم میشکستند. دریا میغرید. صدای اقیانوس حبس شده در گوشماهیها زیر
پایم میشکست. من از کنار دریا میرفتم. موج خیسم میکرد، نمیگذاشت بروم....
نقشت نزدیکتر میشد. تو بودی که
لبخند میزد، بزرگ بودی، بزرگِ بزرگ...و من با نقش تو هر دم بزرگتر میشدم، بزرگِ
بزرگ...
نقشت پیش رویم بود. رسیده بودم. دیگر
دریا نبود، موج نبود، گوشماهی نبود. تو بودی و من. لبخندت را میدیدم. اما...
تو پیشم نمیآمدی. نزدیکم نمیشدی. ثابت بودی، بیحرکت. بیحرکت،
با لبخند.
نمیخواستم. این را دوست نداشتم. لبخندت را، لبخند بیحرکتت،
لبخند مصنوعیت، جنبش ناجنبشیات را دوست نداشتم. تو باید حرکت میکردی. باید قهقهه
میزدی. باید با صدا به موفقیت من میخندیدی!
دوست نداشتم. دوست ندارم. دیگر نمیخواهم پیشت باشم. نمیخواهم،
بر میگردم...
بر میگردم. میروم، پیش دریاها راه
میروم. میگذارم موج پایم را خیس کند و من را نگذارد جلو بروم. میروم. میروم تا
باز پایم لای ماسه ها جا بگیرد، میروم تا تنها نقش پاهای من روی ساحل باشد. میروم
دریا را ببینم، با دریا سر کنم، دوستش داشته باشم. میروم تا دریا با من حرکت کند،
تا صدای موجهایش قهقهه خندههای دلخواه من باشد. میروم. میگذارم گوشماهیها در
گوشم صدای اقیانوس دهند، شاید صدای لبخندت دیگر آزارم ندهد....
آره کوچولو. صدات میاد!
میشنوم کوچولو. لازم نیست داد بزنی عزیزم، من
صداتو همیشه از پشت تلفن میشنوم! صدات خیییلی قشنگ میاد کوچولو!
کوچولویی من، نقاشی می کشی واسم؟ از اون آدم
خوشگلات که دستشون شاخه گله می کشی واسم؟ شاخه کوچولو، واسم عکس مدرسه گنننده می
کشی؟
کوچولو داری می ری مدرسه. کوچولویی من، قراره
مانتو تنت کنی. قراره مانتوت آبی باشه. با مقنعه سفییید. قراره ناظما بیان، قراره
بفرستنت حیاط کوچولو. قراره تو بری آب بخوری، قراره بچه ها هلت بدن ومقنعه ات خیس
بشه، شاید هم یکی روت از اون کاکائو تیوبیا بپاشه. یادته من پاشیدم..؟
آره کوچولو! قراره مامانی از بالای ایوون نگات
کنه، تونفهمی که نگاه می کنه. همش فکر کنی با غرور، که همش خودت می ری مدرسه. آره
چه کیییفی میده! یادته یه بار چقدر جلوی کوچه از همدیگه عکس انداختیم؟
کوچولوی گلم. ببین داری قد می کشی! میری هوا!
یه کوچولو دارم هوا میره، نمیدونی تا کجا میره...
کوچولی گلم! آفرین! کارنامه تو نگاه کردی؟
قشنگ بود؟ همش بییییست! آفرین کوچولوی من! بدو بیا بریم بیرون. باید بریم یه مدرسه
دیگه ثبت نام...
آرره کوچولویی. مقنعه ات سرمه ای شد؟ عیبی
نداره! تو خودت سفید باش، بسه! می دونم کوچولو، یاد چی افتادی! آره من نوشته
بودمش، همین جا بود، یادت میاد..؟ آره که یادت میاد! توخودت یادم انداختی...
کوچولویی من. دبیرات چندتا شدن؟ دیگه فقط یه
معلم نداری؟ عیبی نداره! روز معلم چیکار کنی؟ اونم عیبی نداره! فکر کن می تونی به
جای یه معلم، چننن تا معلمو دوست داشته باشی! واسه هممممشون گل ببر! گل سرخ! بگو
دوست دارم! بگو، خجالت نکش...
نگران نباش کوچولو. چیزیت نمیشه، حالا حالاها
بزرگ نمیشی...زوده هنوز برات. فکر سیاهی مانتوها رو نکن. فکر کن تو همین مانتو
سیاه کلی چیز یادت می دن...کلللی! فکر کن فیزیک، زیست، ادبیات....
فیزیکو نمی فهمی؟ عیبی نداره! زوده هنوز برات.
به مامان بابایی که میگی می مونن. آخه اونا تو پنجم هم می موندن. میگن اینا اینارو
چجوری یاد بچه ها میدن...
نترس از زیست! بذار ویتامینا و کلسترولا واسه
خودشون خوش باشن. تو فقط بخون نمره بگیر. خب..؟
ادبیات...سه نقطه..؟ آره...سه نقطه..بذار سه
نقطه بمونه...بذار هممییین جوری قشنگ بمونه...بذار سه نقطه...
آخ انشا! جوجه زرد کوچولوی من...اگه من یه
ساحره بودم! اگه دکتر بودم...روز درختکاری! آره کوچولو، دل بی دوست دلی غمگین است...
بزرگ نشدی کوچولو. نترس! هنوز زود زوده.
هنوووزم زوده. نگران مانتو جدیده نباش، نگران نباش که اینجا هم مقنعه ات سیاهه. یه
حس کوچولو بهت میگه این یعنی بزرگ شدی. می بینی این حسه، چه قشنگ قلقلکت میده...
بشین سر کلاس کوچولو. فکرشو نکن. فکر تابستون
رو نکن که رفته بودی مشهد، چقدر خوش گذشت، چقدر قشنگ بود، چقدر دلت میخواد....عیبی
نداره. تابستون بازم میری. عیبی نداره...
اینجا بزززرگه! یه دوست جدید پیدا می کنی.
دیگه سوم دو نیست، ولی اول دو یه چیز دیگه
ست. باز. سوم دو نمیشه ها،...ولی...
فک کن کوچولو! اینجا شبیه هاگوارتز میمونه.
کللی سوراخ سنبه! مدیرش اصلا شبیه دامبلدور نیستا، شبیه مدیر قبلی که عشق بود هم
نیس...شبیه خودشه..خودش...دلت نگیره،..فکر نکن که چرا اینجا همه فقط به درس و
المپیاد فکر می کنن...فکر نکن که چرا هیچکس انشا نمی نویسه...به زندگیهای خوش زنگ
های انشا فکر نکن...
دلت نگیره کوچولو. گریه نکن. تو باید بزرگ
باشی. از اون بزرگ سیاها نه ها، از اون بزرگ قشنگا. قهر نکن کوچولو، ول نشو.
دستارو بگیر، بگو که دوست داری. شونه ها رو ول نکن. نذار تنهایی تنها بمونه...
دور نشو کوچولو. فکر نیازارو کن. نرو تو یه
صندلی جدا بشینی، دور بیفتی از سه سال پیش، کوچولوی من...
گریه نکن کوچولو. گریه نکنیا، سیاه ننویسیا،
هی گوش نکنی these wounds won't seem to heal…this pain is
just too real…
گریه نکن به خاطر روزای
صحبت نکردنا، روزای تنها موندنا و تو سرویس اشک ریختنا، فکر نکن به بی خداحافظی
رفتنا،...نه...فکر نکن...
...نبین که همه گریه می
کنن کوچولو. نبین اینارو. فکر بازوبند باش، فکر دلتورا، طاقت بیار این روزارو. صبر
کن یه کم. خسته نشو...اگه هنوز میتونی..پای همه سادگیات بمونی...
خودتو عذاب نده که به
خاطر اومدن تابستون خوشحالی. فکر نکن که چرا بخاطر دور شدن و تک موندن خوشحال شدی.
فکر نکن که اشکای روز آخر چرا نریخت...نه عزیزم..فکر نکن...
فکر کن که کاراته میری
باز. فکرکن که دلت غنج میزنه واسه یه کاتا، واسه یه بار ماواشی زدن. فکر کن که باز
قراره بدویی....باز قراره اوس بگی و باز قراره کمر ببندی...طرز کمربستن یادت نره
کوچولو..لباستو اشتباه نپوشی...
فکر نکن که چرا باز باید
بری مدرسه کوچولوم. فکرشو نکن. فکر نکن که آخرشم فیزیک نخوندی و فکر نکن به علت
کلاس فیزیک نرفتنت. فکر کن که روز اول ادبیات داریم...سه نقطه...
نذار روزا بزرگ بشن
عزیزم. نذار دلت سیاهی بره، نذار قدت باز بلند بشه. نذار که تنها بمونی. نذار
بیخودی بخندی، نذار که گریه کنی. نذار که هیچی ننویسی...بنویس عزیزم...خوش
بنویس...فکر کن عزیزم...نذار زود زود سعی کنی. صبر کن، خودش میاد...
به کلاسا فکر کن. فکر کن
که یه چیز تازه کشف کردی باز. فکر کن که فهمیدی باز، که تا ساعت 6 نشستن توکلاس چه
کیفی داره. فکر کن، ز گلستان من ببر ورقی..
روزشماری نکن واسه
کلاسای بعد عید. وجدانت عذاب نگیره یه وقت، که دعا میکنی واسه سوما که قبول بشن،
تا تو بری کلاس. فکرشو بکن...فکر شیخ ابوسعید...فکر اسفندیار...فکر عروض قافیه...
فکرشو بکن...فکر...فکر...فکر...سه
نقطه...
آره فکر کن عزیزم. نگران
نشو که چرا باز فکر کنکور می کنی. فکر نکن که چرا مصاحبه نفر اول انسانی رو می
خونی. فکر نکن که چرا می خوای ادبیات برداری. فکرشو بکن،...فکرشو بکن که این
دلتنگیا ارزش داره...
بخون که ناتاشا آخرش چی
شد. خودتو شبیه نکن، خودتو پی یر و آندرهی و ماریا ونیکولنکا ندون. نیکولنکا
چرا...ولی اون هنوز تازه وقتشه...کوچولوی من...کوچولو..
امروز روزشه. امروز هوا
چه ابریه، امروز درختا چه سبزن. دیدی غروبمون سبز شد؟ دیدی با برگای پژمرده اش از
همه قشنگ تر شده بود؟ دیدی چقدر هوا گرم شد، بعد یهو بارون شد، بعد چه قشنگ شد..؟
دیدی کوچولو؟ نیگا کن کوچولو. نیگا کن همه چیزرو. نیگا کن صخره ها رو، آبارو،
دریاهارو...فکر نکن کوچولو...فکر نکن یه وقت، نزنه به سرت که بزرگ بشی...
بگذار امشب واژه شود، بگذار شب باز از نیمه بگذرد، بگذار یک بار دیگر روز شود...
بگذار شبی باز از نو دنیا آید...بگذار شبی به نام تو حفظ شود...بگذار یک شب، آسمان هم رها شود...
بگذار تنها یک شب، قلم از دست تو نام گیرد. بگذار یک شب، باد به نام تو بیدار شود...بوزد...جهان را یاد کند...
بگذار همه یاد کنند، نوزادی را که 16 بار جهان دیده است. بگذار همه گیاها باران شوند. بگذار ابر، یک بار بیشتر شاد شود...
بگذار همه برایت لحظه ای صبر کنند، بگذار لحظه ای به نام تو یاد شود، بگذار شبی به اسم تو نصف شود...
بگذار دمی دیگر شبی نیمه شود. بگذار آسمان به سپیده تو صبح شود، بگذار ستاره ای از آسمانت بگذرد....
بگذار دمی ستاره ای مهر شود. بگذار که شب نور شود، خورشید شود. بگذار که یک دم، لحظه ای، این دل نیز یاد شود. بگذار تا باور کنی، امشب، یک امشب، شب تولد توست....
