-مریم چرا حرف نمی زنی!
- ها!؟ چی بگم!
سه شنبه:
-مریم تو دو روزه حرف نمی زنی!
- نه خب حرف نیست برا گفتن!
چهارشنبه:
-مریم سه روزه هیچی نگفتی!! آمارتو دارم!
-باو! خب امروز جشن درختکاری گرفتیم! نذاشتیم ریاضی درس بده! رکورد زدیم!
-لبخند ملیح!
-
پنجشنبه:
-بابا بابا می دونی امروز چی شد!؟
-ها! تو که حرف نمی زدی!
-بابا بابا امروز همه تو توهم میومدن تو مدرسه!
-ها!؟
-همه خوابشون میومد!
-ها!
-بابا بابا بابا نمی دونی که! بابا! بابا بابا بابا بابا! بابا بابا بابا بابا بابا بابا...!
-بسه باب! چقدر حرف می زنی تو!
-
-------
پ.ن. این پست هدف داشت که بخندیم! ما همی خندیدیم!
پ.پ.ن.من باز زعفرون خوردم!
(زعفرون: ماده ای که بطور ناگهانی و خودکار به شکل درونی تزریق گشته و باعث دلقک گردیدن فرد مورد نظر می گردد! نمونه بارزش من!)
وقتی اینجوری میشم، کل فامیل در بهت و حیرت فرو می رن که این صداش از کجاش در اومد!نمونه بارزش شوهر عمه ام!
مامان شوهر عمه ام: این مریمتونم که هیچ حرف نمی زنه! ما صداشو نمی شنویم اصلا!
شوهر عمه ام: اختیار دارین! بذار یه بار حرف بزنه،....!
---
پ.ن.تصمیم دارم تو دید بازدیدای امسال یه کم حرف بزنم! نگن زبون نداشت!!
دوست دارم اینو ولی!
واقعا کم حرفم؟![]()
می
روید از زمین صدای تو..
صدایت
به هواییست که انگار تازه تنفس شده است...تو صدا می کنی و من به سادهگی می آیم،
تو نت هایت را بر من جاری می کنی...
تو
صدا می کنی مرا...صدای تو خوب است...خوب...
دلم
به سان صدایت تازه تنفس شده است...صدایت مرا صدا می کند...
نمی
دانی تو چقدر مرا صدا می کنی...من واژه هایت را بارها می شنوم، بارها تکرار می
کنم...من به گیاه تو از زمین می رویم...
تو
صدا می کنی مرا..من باور می کنم، باور می کنم که تو وجود داری. می شنوم صدایت
را...
تو
مرا می شناسی.. من هم تو را می شناسم. تو مرا می دانی. من تو را به راحتی نمی
دانم. تو همین نیازی که مرا دانا می کنی...تو وجود دانای منی...دانای وجودمی..
تو
واژه ای. صدایت از ورای لغات و حرف ها می آید. صدایت به من هدیه می کند، تمام چیزهایی
که را که دوستش داشته ام. تو به من هدیه می دهی..تو می شناسی خودت را..؟ تو والاترین
هدیه تولد منی..
تو
هدیه ای و هدیه می دهی. من تو را می شناسم. من تو را از ازل شناخته ام، من..تو..می
دانی..؟
تو می
دانی. من می دانم که تو می دانی..و تو نیز می دانی. من و تو هردو داناییم. اما من
تو ام، تویی که دانای لحظه لحظه منی..
تو می
دانی..؟ دلم هوای داناییت را می کند. تو مثل کسی هستی که همراز است، تو هیچوقت
تنها نیستی..
دانای
من، تو مرا صدا می کنی...صدای تو خوب است. صدای تو از عمق وجود آبی ستاره ها می آید.
صدای تو ماه را به خود می خواند، صدایت ماه را به خواب من می آرد، صدایت ستاره ها
را برایم جمع می کند.
صدای
تو ستاره ها را به آب حوض می آرد. ستاره ها از آب حوض به آغوشت چشمک می زنند. تو
مرا می خوانی...مرا هم...
تو
به سان سرشاری که سرشار شده است. تو وجودم را دانایی. تو دانایی و من، من هنوز نمی
دانم. آبشار سرشارم که مرا می خوانی، دستم را به دستت بده. دست من ستاره ها را می خواهد.
تو مرا ماه می کنی، و من به تو نزدیک می شوم...
مرا
هم ببر دانایم. مرا به عمق وجود ستاره مانند آسمان ببر. من تو را می نویسم، تو مرا
می خوانی، بخوان، بخوان، باید واژه واژه ام را پرواز دهی...
1) نمی دونم تا حالا شده یکی خیلی تو رو دست بالا بگیره، یه جوری باشه که بهت بگه همیشه دلش میخواسته تو رو ببینه، که پیش خودش یه آدم خیلی بزرگی از تو تصور کرده باشه؟ الان خیلی برام این مهمه...خیلی...برا من مهمه که ببینم همچین آدمی برام هست، فکر کن! من باید چیز خاصی داشته باشم که اون همچین فکری بکنه، و حالا، اگه نداشته باشم...خیلی بد میشه...فکر کن...
می خوام دوباره داشته باشمش...خیلی مهمه برام..خیلی...به مشاور گفته بودم که می ترسم، می ترسم در ازای بزرگ شدن، در ازای یه سری عقاید، این از دستم گرفته بشه...می ترسم حالا واقعا ازم گرفته شده باشه...
فکر نکن که الان "این" رو سانسور کردم...سانسور نشد، همینه، یه چیزی که گنگه...و خیلی شیرین..خیلی...دلم می خوادش! برش می گردونی خدا؟ یا شاید نرفته، شاید باید بگردم پیداش کنم..؟ کمکم کن پس...بذار هر جوری هست پیداش کنم! تو که می دونی چقدر دوسش دارم! چقدر برام مهمه!
2) نمی دونم، هر نویسنده ای که متن عاشقانه می نوشته، عاشق بوده!؟ اگه عاشق بوده، لابد منم عاشقم دیگه! به قول بهاران هر نگون بختی که من عاشقشم بیاد خودشو معرفی کنه من باهاش آشنا شم!!
ولی حس می کنم اینجوری نوشتنم، وقتی که عاشق نیستم، ارزش عشق رو میاره پایین...سعی می کنم دیگه این شکلی ننویسم! می دونی، یه جورایی هر کی که از عشق می نویسه، درست حسابی عاشق نیست...چون اگه بود، می دونست که نمیشه عشقو با نوشتن توصیف کرد...تو کلمه نمی گنجه...
هر کی عشقش یجوریه، شایدم بعضیا میتونن عشقشونو بنویسن! ولی من نه، من اگه یه روزی عاشق بشم، فکر نکنم بتونم عشقمو تو کلمه ها بگنجونم...فکر نکنم...امیدوارم که نتونم...اینجوری قشنگتره!
مسئله هم اصلا حرفای تو مشکوکی و تو عاشقی و دلت گیره و طرف کیه نیست! خب بلاخره من می تونم اینارو تو یه وبلاگ دیگه بذارم، جایی که هیچکدوم نتونین پیداش کنین...میتونم نه!؟ ولی مسئله اصلا این حرفا نیست...
3) می دونی...میگن اینا اقتضای سنه، میگذره، بزرگ میشی یادت میره،..! شایدم یادمون بره، ولی این به قولی اقتضای سن یه چیز گذرا نیست، یه چیزیه که قراره تو کل زندگیت تاثیر داشته باشه! مثل بچه ای میمونه که هرچی مامانش قبل از تولد مراقب خودش باشه بچه سالمتر میشه، اینم مثل اونه، انگار داری تازه متولد میشی...
نمی دونم چجوری میشه کمک کرد، خیلی وقتا گفتم که باید اول خودم نیاز به کمک نداشته باشم تا بعد برم کمک کنم، ولی تازه تازه دارم می فهمم که من قراره تا آخر عمر با خودم سر و کله بزنم، اونوقت این یعنی هیچوقت نباید به کسی کمکی برسونم، باید فقط خودم باشم، منم اینو دوست ندارم، نمیشه که... پائولو کوئیلو میگه: «رزم اور نور فوت و فن پیروزی را به اطرافیانش یاد می دهد. دوستانش او را دیوانه می پندارند، چرا که او رازش را حفظ نکرده است. ولی رزم آور لبخند می زند. او می داند که اگر قرار است در آخر کار به بهشتی خالی برسد، به زحمتش نمی ارزد.»
نه نمی ارزه...همه با هم باید بریم...اینو خیلی قبل تر از ما فهمیده بودن. «یکی برای همه، همه برای یکی»
حالا می دونم یه چیزاییو، ولی مسئله اینجاست: چه راه دیگه ای وجود دارد؟
کاش این اقتضای سنه قشنگ بگذره، آخرش به جایی برسه که آدم دلش می خواد اونجوری باشه، کاش نازنین درست بگی، کاش یه روزی هممون با هم به این چیزا بخندیم!
ولی نه، نخندیم...کاش فکر کنیم که چه روزایی بودن، چه روزایی که گذروندیمشون...و فهمیدیم که راست می گفتن، «این نیز بگذرد....»
-----
حرفام خیلی زیاد شد! سه پاراگراف بیشتر شد! ولی الان ولم کنی یه وبلاگ پر می نویسم! اونقدری که این غده خرچنگی سرطانی از تو مغزم آب شه بره بیرون!
نکته: به خرمالویی ها! (بلی...دیدیم که یکی هم اضافه شد که اینجا رو می خونه..!) هوم من خوشحالم که برگشتم! خوشحالم! جداً!! خرمالو برا منم همون عشقیه که هرگز به ابتذال کشیده نخواهد شد...ولی خب دلیل داره که ننویسم... برمیگرده به همون پاراگراف اولم! بهر حال! نازنین هم از دستش ناراحت نیستم! یعنی خب نمی دونم! ولی خرمالو رسما طنز شده! باور کنین..! حالا ممکنه اینور اونورش هم دو تا چیز غیر طنز وجود داشته باشه!
همم! با تشکر از همه کسایی که تریپ علاف+علاقمند نشستن اینو خوندن! همچین کسی هم بوده یعنی!؟ سیستم صبرش خیلی ورژن بالا بوده! فکر نکنم کامنت هم بده کسی!
بعد دوباره با تشکر از محمد و ستایش! که دعوت کردن!
مسعود و ایمان، متین، بهاران، مینا، محسن، پریا، سارا، فرشته و طلیعه هم دعوت می شن! (وای چقدر دعوتی!)
مهسا هم دعوت می شه! واسه هر وقتی که وبلاگ باز کرد!! :D
دلم هیچ نمی دانم که به کجا می رود...دلم در طول تاریخ ها زیاد رفته است...دلم از پای کلمات پر می کشد....دلم هوای چیزی می کند...دلم...دلم...دلم...
می رود...بی صدا می شکند، دلم در تاریخ بی صداها می شکند..
دلم تنگ می گیرد. دلا...دنگی دلا دنگی دلا دنگ...
دلم بس که هوایش تنگ می شود، هوای زلف می کند...زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم...نده...نده...
غم عشقت بر دل ما باد حرام...اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم...
دلم...دلم رنج می کشد...غم می خورد....می خورد...دم نمی زند دلم...
خدا را...
دلم را می بینی...دلم بس طولانی است....دلم قصه شب کودکان شده است...دلم از شب تا صبح لیلی و مجنون می شود...دلم شور شیرین دارد...دلم فرهاد است...شور شیرین منما تا نکنی فرهادم...
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن...شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...باشی...باشی...
دلا...بیا...مجنون...فرهاد...شیرین...لیلی...دلا....
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا...می بینی...دلم را می خورد...جگرم...جایش خالی ست..می سوزد...
دلم دنگ است دلا....دلا...خراب است...می می خورد...من بر سر می و میخانه پیمان شکنم...شکنم...می سوزد دلا...کسی می خواهد...
دلم در طول تاریخ می سوزد بسی...دلم...دلم...دچار...دلم...دلم...
