- مریم خوشحالی!؟
- واس چی!؟
- امتحانا تموم شد دیگه!
- هان!
- مریم خوشحالی؟
- واس چی!؟
-
- آوره! خوشحالم!
پسردایی ما که علاقه توصیف ناپذیری به تابستان دارد ما را ذله کرده است! ایشان گفته اند که شب پایان امتحانات، از خوشحالی بعد از مدت ها دندان های خود را شسته اند!!!
ما به پسردایی خود افتخار می کنیم!
نمی دونم شاید خوشحالی پسردایی مه به منم سرایت کرده ولی امسال بعد از تموم شدن امتحانا شدیدا احساس رهایی بهم دست داده! بدجوووووور! هیچ ربطی هم به تغییر رشته و اون جریانا نداره! حس می کنم فسفرای مغزم تا تهشون خورده شده و باید مغزم از اول نوسازی بشه!!!!
پ.ن. برای چند روز میریم جایی که هیچگونه فناوری، تکنولوژی، کامپیوتر، اینترنت، تلفن در دسترس نیست و هیچگونه موبایلی خط نمیده! لطفا دنبال ما نگردید!!
پ.ن.2. ته مانده Space Bar کیبوردم! من اسپیس بار میخوام!
- واس چی!؟
- امتحانا تموم شد دیگه!
- هان!

- مریم خوشحالی؟
- واس چی!؟
-

- آوره! خوشحالم!

پسردایی ما که علاقه توصیف ناپذیری به تابستان دارد ما را ذله کرده است! ایشان گفته اند که شب پایان امتحانات، از خوشحالی بعد از مدت ها دندان های خود را شسته اند!!!
ما به پسردایی خود افتخار می کنیم!
نمی دونم شاید خوشحالی پسردایی مه به منم سرایت کرده ولی امسال بعد از تموم شدن امتحانا شدیدا احساس رهایی بهم دست داده! بدجوووووور! هیچ ربطی هم به تغییر رشته و اون جریانا نداره! حس می کنم فسفرای مغزم تا تهشون خورده شده و باید مغزم از اول نوسازی بشه!!!!
پ.ن. برای چند روز میریم جایی که هیچگونه فناوری، تکنولوژی، کامپیوتر، اینترنت، تلفن در دسترس نیست و هیچگونه موبایلی خط نمیده! لطفا دنبال ما نگردید!!

پ.ن.2. ته مانده Space Bar کیبوردم! من اسپیس بار میخوام!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:22 توسط من!
|
فرهنگ
انگار یهو همه چیز عوض شد. انگار یهو همه چیز عوض شد و یهو منی که می خواستم واسه پیش تغییر رشته بدم، همین تابستون، همین تابستون و همین تابستون تغییر رشته می دم و می رم فرهنگ....
یهویی همه چیز عوض شد. من میرم فرهنگ، فرهنگ، جایی که دوستش دارم، جایی که عشقم بود برم و دوستش داشتم و دارم و میرم فرهنگ...جایی که....
میرم فرهنگ. همین امسال، همین تابستون. سال سوم که بشه، دیگه اینجا، تو این مدرسه، دیگه نیستم. میرم جایی که چهره هاش برام ناشناسن، میرم جایی که اولین بار چهره های ناشناس می بینم. من ندیدم، نه تو راهنمایی، نه تو دبیرستان، همش چهره های آشنا بودن، میشناختمشون...اینجا همه...
انگار مثل یه خواب بود که هی می دیدمش و فکر نمی کردم که می تونه باشه...خواب می دیدم و فرهنگ بود و من و یه عالمه چهره عجیب و من نمی دونستم که واقعا چهار ماه بعد همه اینا جلوی رومن...
میرم فرهنگ و از این مدرسه، از این مدرسه ای که 5 سال بار اسمشو کشیدم می رم، میرم و از دوستی های پنج ساله مون، از همه خنده ها و گریه هامون جدا میشم. فکر نمی کردم اینقدر زود باشه. فکر نمی کردم.
خوشحالم. میرم فرهنگ و من آرزو داشتم که برم، دوست دارم. ولی وقتی فکر می کنم، فکر می کنم به جیغ و دادا و خنده هامون و به تیکه پروندنامون و همه و همه کارامون، به همه چی، وقتی فکر می کنم به زنگ های قشنگی که دوستشون داشتم و شعرهایی که پای تخته نوشته می شدن و کسایی که می خوندن و چهره ای که با شعر هرکس لبخند می زد و وقتی روش تاثیر می گذاشت چهره اش.....یادم نمیره...
یادم نمی ره این زنگا...شاید زنگایی ادبیاتی تر از همه زنگایی که قراره تو فرهنگ بگذرونم، شاید قشنگ تر از همه و همشون...من گفته بودم سال بعد می رم، یه سال بعد، قرار بود دفتر خاطرات من رو یه سال زودتر از بقیه بنویسن، و حالا...دو سال زودتر...
اشکم در میاد و گریه ام می گیره و نمی دونم اشکام رو چی کار کنم و فکر می کنم به همه چیز...مامان میگه باید یه چیزی رو از دست بدی تا چیز دیگه به دست بیاد و من فکر می کنم چه چیزهایی که باید از دست بدم و چیا که باید به دست بگیرم....
عشق کسایی رو دارم که این همه مدت باهام بودن، با هم بودیم، عشق پنج سال دوستیامون رو دارم، عشق همه چیز و همه چیز و همه چیز.....همه کس و همه کس و همه کس...
دلم تنگ میشه. دلم از الان تنگ شده برای دوستیامون و کلاسامون و خنده هامون و گریه هامون...برای بغضامون....برای کف زدن های آخرین جلسه هم دلم تنگه، باید به همه دفتر خاطرات بدم.....
می رویم
وعده آنجا که با هم، روز و شب را آشتی ست
و صبح
چندان دور نیست...
یهویی همه چیز عوض شد. من میرم فرهنگ، فرهنگ، جایی که دوستش دارم، جایی که عشقم بود برم و دوستش داشتم و دارم و میرم فرهنگ...جایی که....
میرم فرهنگ. همین امسال، همین تابستون. سال سوم که بشه، دیگه اینجا، تو این مدرسه، دیگه نیستم. میرم جایی که چهره هاش برام ناشناسن، میرم جایی که اولین بار چهره های ناشناس می بینم. من ندیدم، نه تو راهنمایی، نه تو دبیرستان، همش چهره های آشنا بودن، میشناختمشون...اینجا همه...
انگار مثل یه خواب بود که هی می دیدمش و فکر نمی کردم که می تونه باشه...خواب می دیدم و فرهنگ بود و من و یه عالمه چهره عجیب و من نمی دونستم که واقعا چهار ماه بعد همه اینا جلوی رومن...
میرم فرهنگ و از این مدرسه، از این مدرسه ای که 5 سال بار اسمشو کشیدم می رم، میرم و از دوستی های پنج ساله مون، از همه خنده ها و گریه هامون جدا میشم. فکر نمی کردم اینقدر زود باشه. فکر نمی کردم.
خوشحالم. میرم فرهنگ و من آرزو داشتم که برم، دوست دارم. ولی وقتی فکر می کنم، فکر می کنم به جیغ و دادا و خنده هامون و به تیکه پروندنامون و همه و همه کارامون، به همه چی، وقتی فکر می کنم به زنگ های قشنگی که دوستشون داشتم و شعرهایی که پای تخته نوشته می شدن و کسایی که می خوندن و چهره ای که با شعر هرکس لبخند می زد و وقتی روش تاثیر می گذاشت چهره اش.....یادم نمیره...
یادم نمی ره این زنگا...شاید زنگایی ادبیاتی تر از همه زنگایی که قراره تو فرهنگ بگذرونم، شاید قشنگ تر از همه و همشون...من گفته بودم سال بعد می رم، یه سال بعد، قرار بود دفتر خاطرات من رو یه سال زودتر از بقیه بنویسن، و حالا...دو سال زودتر...
اشکم در میاد و گریه ام می گیره و نمی دونم اشکام رو چی کار کنم و فکر می کنم به همه چیز...مامان میگه باید یه چیزی رو از دست بدی تا چیز دیگه به دست بیاد و من فکر می کنم چه چیزهایی که باید از دست بدم و چیا که باید به دست بگیرم....
عشق کسایی رو دارم که این همه مدت باهام بودن، با هم بودیم، عشق پنج سال دوستیامون رو دارم، عشق همه چیز و همه چیز و همه چیز.....همه کس و همه کس و همه کس...
دلم تنگ میشه. دلم از الان تنگ شده برای دوستیامون و کلاسامون و خنده هامون و گریه هامون...برای بغضامون....برای کف زدن های آخرین جلسه هم دلم تنگه، باید به همه دفتر خاطرات بدم.....
می رویم
وعده آنجا که با هم، روز و شب را آشتی ست
و صبح
چندان دور نیست...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:53 توسط من!
|
