شما
که غریبه نیستید آبجی. این یکی همه دار و ندار ماست! اینی که می بینیش آبجی، این اونیه
که می گفتم هیچ شمشیری بهش نخورده، دست هیچ ناپاکی لمسشم نکرده! خون غیرت داره
آبجی! می بینی آبجی، این یکی که اینقدر تو دستت تاپ و تاپ صدا میکنه، این هیچی تو
دلش نبوده والا! ما که تو این دنیا پدر مادر نداشتیم، کسی رو نداشتیم که بگرده
دورمون و این یدونه رو از ما بگیره! آره آبجی....شما تنها صاحاب این تنهایی...
آبجی،
این داداشی که می بینی، یه عمر با این تنهاییاش زندگی کرده. کس نبوده کنارش بیاد
والا. داداشت اونقدرام بزرگ نیست، هنوز جا داره تا این کوچولو که کف دستت می بینی
بزرگ بشه! هنوز قد یه بچه ست والا. آبجی ببین، شما که جون دل همه شدی بیا و دلبری
نکن. این دلبریات آخرش کار دست ما میده آبجی! آبجی بیخود که نگفتن، خوبرویان جهان
نیست وفا در دلشان! تو بیا و به حساب این خوبرویی، یه وفا هم اضافه کن...چیزی کم
میشه آبجی...؟
آبجی این کوچولوی کف دستت مال تو. این
صاحابش ازت هیچی نمی خواد! اندازه یه جو وفا، یه محبت و کمی طنازی. می بینی، مفته
به خدا! تو که همه اینارو داری آبجی، کمت نمیشه به خدا! آبجی بیا و مارو راضی کن.
شما که طلافروش بازار جواهر نیستی که اینقدر با ما یکی به دو کنی. مهر شما مارو
بسه، پولش نقد نقد! راضی شو آبجی...
آبجی این دل ما کف دستت منتظره..!! اندازه
یه هوا تاپ تاپ می زنه که تو بیای و قبولش کنی!....قلب ما که دست توئه آبجی....این
سینه دیگه هیچی توش نداره!! خالیه خالی ایم آبجی...اینقدر خنجر تو قلب ما نزن
آبجی! بیا و این دل مارو، بی خنجر و خون، پیش دلت کار بذار...
- سفرت بخیر- اما، تو و دوستی - خدا را....
چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی....
به شکوفه ها، به باران... برسان سلام ما را....
رفتی...؟ ...سفرت بخیر......صدای سهرابواژه هایت هنوز در گوشم است...
برسان سلام ما را....
خسرو شکیبایی هم..!
"خانه سبز"ت هنوز در فضای نفس هایم زنده است....
.....سبز سبزم ریشه دارم،...سبز سبزی...سبز سبز....استواری....استوار....استوار....
من باید بنویسم...؟ این حرف ها نوشتنی نیست، این دل دل ها پر از "آگاهی" های بی جا است که من نتوانستم باهاشان رفیق بشوم. این حرف ها می آید و می رود. این مغز پرستار می خواهد، این سم ها باید بروند بیرون. باز خوابیدم، مغزم مسموم می شود اینطور. من خسته شده ام...؟ نه، خسته نیستم. می دانم که می آید و می رود. این خستگی ها را باید با آب دریا شستشو بدهند. این آگاهی ها کجا بروند آخر...این ها که هنوز با منند. بروند بیرون...؟ کجا بروند؟ اینها که جز مغز من جایی ندارند. باید یک جوری با هم کنار بیاییم آخرش...من که خوابیدم باز. آگاهی اگر برود، می شود کاری کرد. نباشد هم نمی شود. چکارش کنم؟ چطور رفاقت بگذاریم کنار صفحه دلمان و با هم کنار بیاییم؟ دریا می خواهم....این سم ها با آب دریا کهنه می شوند و دور می ریزند. سم نداشتن خیلی خوب است. تمام هم می شود...؟ نمی دانم اما دلم موج آبی رنگ دوردستی می خواهد که با آن آرام بگیرد...
من آرزو می کنم که دلهای همه همیشه سبز باشه....من دلم می خواد رویاهامون آبی باشه...آرزو می کنم لحظه هامون همیشه نور و نور و نور باشه...
آرزو می کنم، تا....خسته نشی اگه هنوز میتونی، پای همه سادگیات بمونی....
سه تا فرصت آرزو دارم...من آرزو می کنم...همیشه همه سبز باشن:
مثل دریا، آروووم، مثل برگا سبز سبز....مثل خورشید پر نور....
شب رویاها پر ستاره...!!
سکون عشق است
هر ستاره صبح
سکون زمان
گره زمان
و هر آهی
سکون فریادی
لورکا/یدالله رویایی-بیژن الهی
پ.ن. یه روزی، یه جایی، یه کسی، یه چیزی، صبر داشته باش، صبر داشته باش...
