تبليغاتX
دفتر خاطرات

mydiary

من!

mydiary

http://mydiary.blogfa.com

دفتر خاطرات

دفتر خاطرات

دفتر خاطرات

تک یادگار زمان...خاطره ها

دفتر خاطرات

دفتر خاطرات
تک یادگار زمان...خاطره ها
سلام...


باز تولد اینجا گذشت و من یادم رفت!
البته تولدش سیزده تیر بود..! الان آخرای مرداده..!
دو سال شد!


اینجا رو هنوز دوست دارم و هنوز قشنگه...

اینجا همیشه یادم می مونه...


اما....

دیگه داره بسته میشه


اهم!

www.aurorasparks.com





د.ن. می نویسم د ی د ا ر

                                      تو اگر با من و دلتنگ منی....یک به یک فاصله ها را بردار...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:25 توسط من! |


شما که غریبه نیستید آبجی. این یکی همه دار و ندار ماست! اینی که می بینیش آبجی، این اونیه که می گفتم هیچ شمشیری بهش نخورده، دست هیچ ناپاکی لمسشم نکرده! خون غیرت داره آبجی! می بینی آبجی، این یکی که اینقدر تو دستت تاپ و تاپ صدا میکنه، این هیچی تو دلش نبوده والا! ما که تو این دنیا پدر مادر نداشتیم، کسی رو نداشتیم که بگرده دورمون و این یدونه رو از ما بگیره! آره آبجی....شما تنها صاحاب این تنهایی...


آبجی، این داداشی که می بینی، یه عمر با این تنهاییاش زندگی کرده. کس نبوده کنارش بیاد والا. داداشت اونقدرام بزرگ نیست، هنوز جا داره تا این کوچولو که کف دستت می بینی بزرگ بشه! هنوز قد یه بچه ست والا. آبجی ببین، شما که جون دل همه شدی بیا و دلبری نکن. این دلبریات آخرش کار دست ما میده آبجی! آبجی بیخود که نگفتن، خوبرویان جهان نیست وفا در دلشان! تو بیا و به حساب این خوبرویی، یه وفا هم اضافه کن...چیزی کم میشه آبجی...؟


آبجی این کوچولوی کف دستت مال تو. این صاحابش ازت هیچی نمی خواد! اندازه یه جو وفا، یه محبت و کمی طنازی. می بینی، مفته به خدا! تو که همه اینارو داری آبجی، کمت نمیشه به خدا! آبجی بیا و مارو راضی کن. شما که طلافروش بازار جواهر نیستی که اینقدر با ما یکی به دو کنی. مهر شما مارو بسه، پولش نقد نقد! راضی شو آبجی...


آبجی این دل ما کف دستت منتظره..!! اندازه یه هوا تاپ تاپ می زنه که تو بیای و قبولش کنی!....قلب ما که دست توئه آبجی....این سینه دیگه هیچی توش نداره!! خالیه خالی ایم آبجی...اینقدر خنجر تو قلب ما نزن آبجی! بیا و این دل مارو، بی خنجر و خون، پیش دلت کار بذار...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:33 توسط من! |


- سفرت بخیر- اما، تو و دوستی - خدا را....

چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی....

                                                    به شکوفه ها، به باران... برسان سلام ما را....




رفتی...؟ ...سفرت بخیر......صدای سهراب‌واژه هایت هنوز در گوشم است...



برسان سلام ما را....



خسرو شکیبایی هم..!


"خانه سبز"ت هنوز در فضای نفس هایم زنده است....


.....سبز سبزم ریشه دارم،...سبز سبزی...سبز سبز....استواری....استوار....استوار....




+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:22 توسط من! |

من باید بنویسم...؟ این حرف ها نوشتنی نیست، این دل دل ها پر از "آگاهی" های بی جا است که من نتوانستم باهاشان رفیق بشوم. این حرف ها می آید و می رود. این مغز پرستار می خواهد، این سم ها باید بروند بیرون. باز خوابیدم، مغزم مسموم می شود اینطور. من خسته شده ام...؟ نه، خسته نیستم. می دانم که می آید و می رود. این خستگی ها را باید با آب دریا شستشو بدهند. این آگاهی ها کجا بروند آخر...این ها که هنوز با منند. بروند بیرون...؟ کجا بروند؟ اینها که جز مغز من جایی ندارند. باید یک جوری با هم کنار بیاییم آخرش...من که خوابیدم باز. آگاهی اگر برود، می شود کاری کرد. نباشد هم نمی شود. چکارش کنم؟ چطور رفاقت بگذاریم کنار صفحه دلمان و با هم کنار بیاییم؟ دریا می خواهم....این سم ها با آب دریا کهنه می شوند و دور می ریزند. سم نداشتن خیلی خوب است. تمام هم می شود...؟ نمی دانم اما دلم موج آبی رنگ دوردستی می خواهد که با آن آرام بگیرد...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:59 توسط من! |
The Night Of Wishes....
امشب شب آرزوهامه....


من آرزو می کنم که دلهای همه همیشه سبز باشه....من دلم می خواد رویاهامون آبی باشه...آرزو می کنم لحظه هامون همیشه نور و نور و نور باشه...

آرزو می کنم، تا....خسته نشی اگه هنوز میتونی، پای همه سادگیات بمونی....

سه تا فرصت آرزو دارم...من آرزو می کنم...همیشه همه سبز باشن:
مثل دریا، آروووم، مثل برگا سبز سبز....مثل خورشید پر نور....


شب رویاها پر ستاره...!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 3:38 توسط من! |
هر آواز
سکون عشق است


هر ستاره صبح
سکون زمان
گره زمان

و هر آهی
سکون فریادی


لورکا/یدالله رویایی-بیژن الهی




پ.ن. یه روزی، یه جایی، یه کسی، یه چیزی، صبر داشته باش، صبر داشته باش...



+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:19 توسط من! |
- مریم خوشحالی!؟
- واس چی!؟
- امتحانا تموم شد دیگه!
- هان!



- مریم خوشحالی؟
- واس چی!؟
-
- آوره! خوشحالم!



پسردایی ما که علاقه توصیف ناپذیری به تابستان دارد ما را ذله کرده است! ایشان گفته اند که شب پایان امتحانات، از خوشحالی بعد از مدت ها دندان های خود را شسته اند!!!

ما به پسردایی خود افتخار می کنیم!


نمی دونم شاید خوشحالی پسردایی مه به منم سرایت کرده ولی امسال بعد از تموم شدن امتحانا شدیدا احساس رهایی بهم دست داده! بدجوووووور! هیچ ربطی هم به تغییر رشته و اون جریانا نداره! حس می کنم فسفرای مغزم تا تهشون خورده شده و باید مغزم از اول نوسازی بشه!!!!



پ.ن. برای چند روز میریم جایی که هیچگونه فناوری، تکنولوژی، کامپیوتر، اینترنت، تلفن در دسترس نیست و هیچگونه موبایلی خط نمیده! لطفا دنبال ما نگردید!!



پ.ن.2. ته مانده Space Bar کیبوردم! من اسپیس بار میخوام!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:22 توسط من! |
فرهنگ
انگار یهو همه چیز عوض شد. انگار یهو همه چیز عوض شد و یهو منی که می خواستم واسه پیش تغییر رشته بدم، همین تابستون، همین تابستون و همین تابستون تغییر رشته می دم و می رم فرهنگ....

یهویی همه چیز عوض شد. من میرم فرهنگ، فرهنگ، جایی که دوستش دارم، جایی که عشقم بود برم و دوستش داشتم و دارم و میرم فرهنگ...جایی که....

میرم فرهنگ. همین امسال، همین تابستون. سال سوم که بشه، دیگه اینجا، تو این مدرسه، دیگه نیستم. میرم جایی که چهره هاش برام ناشناسن، میرم جایی که اولین بار چهره های ناشناس می بینم. من ندیدم، نه تو راهنمایی، نه تو دبیرستان، همش چهره های آشنا بودن، میشناختمشون...اینجا همه...

انگار مثل یه خواب بود که هی می دیدمش و فکر نمی کردم که می تونه باشه...خواب می دیدم و فرهنگ بود و من و یه عالمه چهره عجیب و من نمی دونستم که واقعا چهار ماه بعد همه اینا جلوی رومن...

میرم فرهنگ و از این مدرسه، از این مدرسه ای که 5 سال بار اسمشو کشیدم می رم، میرم و از دوستی های پنج ساله مون، از همه خنده ها و گریه هامون جدا میشم. فکر نمی کردم اینقدر زود باشه. فکر نمی کردم.

خوشحالم. میرم فرهنگ و من آرزو داشتم که برم، دوست دارم. ولی وقتی فکر می کنم، فکر می کنم به جیغ و دادا و خنده هامون و به تیکه پروندنامون و همه و همه کارامون، به همه چی،  وقتی فکر می کنم به زنگ های قشنگی که دوستشون داشتم و شعرهایی که پای تخته نوشته می شدن و کسایی که می خوندن و چهره ای که با شعر هرکس لبخند می زد و وقتی روش تاثیر می گذاشت چهره اش.....یادم نمیره...
یادم نمی ره این زنگا...شاید زنگایی ادبیاتی تر از همه زنگایی که قراره تو فرهنگ بگذرونم، شاید قشنگ تر از همه و همشون...من گفته بودم سال بعد می رم، یه سال بعد، قرار بود دفتر خاطرات من رو یه سال زودتر از بقیه بنویسن، و حالا...دو سال زودتر...

اشکم در میاد و گریه ام می گیره و نمی دونم اشکام رو چی کار کنم و فکر می کنم به همه چیز...مامان میگه باید یه چیزی رو از دست بدی تا چیز دیگه به دست بیاد و من فکر می کنم چه چیزهایی که باید از دست بدم و چیا که باید به دست بگیرم....

عشق کسایی رو دارم که این همه مدت باهام بودن، با هم بودیم، عشق پنج سال  دوستیامون رو دارم، عشق همه چیز و همه چیز و همه چیز.....همه کس و همه کس و همه کس...

دلم تنگ میشه. دلم از الان تنگ شده برای دوستیامون و کلاسامون و خنده هامون و گریه هامون...برای بغضامون....برای کف زدن های آخرین جلسه هم دلم تنگه، باید به همه دفتر خاطرات بدم.....


می رویم
وعده آنجا که با هم، روز و شب را آشتی ست
و صبح
چندان دور نیست...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:53 توسط من! |

قبلش بگم این پست هیچ ربطی به پست قبلیم نداره! 

---------------------------------------------


خواب دیدم که بزرگ شده ام، بزرگِ بزرگ...


تو در دوردست بودی و صدایت نمی‌آمد. تو دورتر بودی، فقط باید به تو نزدیک‌تر می‌شدم.

من جلو رفتم، از لابلای شن ها، از بین ماسه ها، از کنار دریاها گذشتم. دریا پیوسته در گوشم می‌خروشید. من بزرگ بودم، بزرگِ بزرگ...می‌توانستم به تو برسم. دریا نمی‌توانست ترا از من دور کند...

من پیش می‌رفتم. تو نمی‌رفتی، صدایت هم نمی‌آمد. من می‌دیدمت. وسط دوردست‌ها نشسته بودی و نقشت به من لبخند می زد. می‌دیدمت و لبخند می‌زدم....می‌توانستم با تو باشم. تو دور نشده بودی...


گذشتم. دریاهای سراسر، ماسه‌های موج خورده پاک، همه را پیمودم. ماسه‌ها زیر پایم فرو می‌رفتند. گوش‌ماهی‌های کوچک زیر پایم می‌شکستند. دریا می‌غرید. صدای اقیانوس حبس شده در گوش‌ماهی‌ها زیر پایم می‌شکست. من از کنار دریا می‌رفتم. موج خیسم می‌کرد، نمی‌گذاشت بروم....


نقشت نزدیک‌تر می‌شد. تو بودی که لبخند می‌زد، بزرگ بودی، بزرگِ بزرگ...و من با نقش تو هر دم بزرگ‌تر می‌شدم، بزرگِ بزرگ...


نقشت پیش رویم بود. رسیده بودم. دیگر دریا نبود، موج نبود، گوش‌ماهی نبود. تو بودی و من. لبخندت را می‌دیدم. اما...

تو پیشم نمی‌آمدی. نزدیکم نمی‌شدی. ثابت بودی، بی‌حرکت. بی‌حرکت، با لبخند.

نمی‌خواستم. این را دوست نداشتم. لبخندت را، لبخند بی‌حرکتت، لبخند مصنوعیت، جنبش ناجنبشی‌ات را دوست نداشتم. تو باید حرکت می‌کردی. باید قهقهه می‌زدی. باید با صدا به موفقیت من می‌خندیدی!

دوست نداشتم. دوست ندارم. دیگر نمی‌خواهم پیشت باشم. نمی‌خواهم، بر می‌گردم...


بر می‌گردم. می‌روم، پیش دریاها راه می‌روم. می‌گذارم موج پایم را خیس کند و من را نگذارد جلو بروم. می‌روم. می‌روم تا باز پایم لای ماسه ها جا بگیرد، می‌روم تا تنها نقش پاهای من روی ساحل باشد. می‌روم دریا را ببینم، با دریا سر کنم، دوستش داشته باشم. می‌روم تا دریا با من حرکت کند، تا صدای موج‌هایش قهقهه خنده‌های دلخواه من باشد. می‌روم. می‌گذارم گوش‌ماهی‌ها در گوشم صدای اقیانوس دهند، شاید صدای لبخندت دیگر آزارم ندهد....

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:42 توسط من! |

آره کوچولو. صدات میاد!

 

میشنوم کوچولو. لازم نیست داد بزنی عزیزم، من صداتو همیشه از پشت تلفن میشنوم! صدات خیییلی قشنگ میاد کوچولو!

کوچولویی من، نقاشی می کشی واسم؟ از اون آدم خوشگلات که دستشون شاخه گله می کشی واسم؟ شاخه کوچولو، واسم عکس مدرسه گنننده می کشی؟

 

کوچولو داری می ری مدرسه. کوچولویی من، قراره مانتو تنت کنی. قراره مانتوت آبی باشه. با مقنعه سفییید. قراره ناظما بیان، قراره بفرستنت حیاط کوچولو. قراره تو بری آب بخوری، قراره بچه ها هلت بدن ومقنعه ات خیس بشه، شاید هم یکی روت از اون کاکائو تیوبیا بپاشه. یادته من پاشیدم..؟

 

آره کوچولو! قراره مامانی از بالای ایوون نگات کنه، تونفهمی که نگاه می کنه. همش فکر کنی با غرور، که همش خودت می ری مدرسه. آره چه کیییفی میده! یادته یه بار چقدر جلوی کوچه از همدیگه عکس انداختیم؟

 

کوچولوی گلم. ببین داری قد می کشی! میری هوا! یه کوچولو دارم هوا میره، نمیدونی تا کجا میره...

کوچولی گلم! آفرین! کارنامه تو نگاه کردی؟ قشنگ بود؟ همش بییییست! آفرین کوچولوی من! بدو بیا بریم بیرون. باید بریم یه مدرسه دیگه ثبت نام...

 

آرره کوچولویی. مقنعه ات سرمه ای شد؟ عیبی نداره! تو خودت سفید باش، بسه! می دونم کوچولو، یاد چی افتادی! آره من نوشته بودمش، همین جا بود، یادت میاد..؟ آره که یادت میاد! توخودت یادم انداختی...

 

کوچولویی من. دبیرات چندتا شدن؟ دیگه فقط یه معلم نداری؟ عیبی نداره! روز معلم چیکار کنی؟ اونم عیبی نداره! فکر کن می تونی به جای یه معلم، چننن تا معلمو دوست داشته باشی! واسه هممممشون گل ببر! گل سرخ! بگو دوست دارم! بگو، خجالت نکش...

 

نگران نباش کوچولو. چیزیت نمیشه، حالا حالاها بزرگ نمیشی...زوده هنوز برات. فکر سیاهی مانتوها رو نکن. فکر کن تو همین مانتو سیاه کلی چیز یادت می دن...کلللی! فکر کن فیزیک، زیست، ادبیات....

 

فیزیکو نمی فهمی؟ عیبی نداره! زوده هنوز برات. به مامان بابایی که میگی می مونن. آخه اونا تو پنجم هم می موندن. میگن اینا اینارو چجوری یاد بچه ها میدن...

نترس از زیست! بذار ویتامینا و کلسترولا واسه خودشون خوش باشن. تو فقط بخون نمره بگیر. خب..؟

ادبیات...سه نقطه..؟ آره...سه نقطه..بذار سه نقطه بمونه...بذار هممییین جوری قشنگ بمونه...بذار سه نقطه...

آخ انشا! جوجه زرد کوچولوی من...اگه من یه ساحره بودم! اگه دکتر بودم...روز درختکاری! آره کوچولو، دل بی دوست دلی غمگین است...

بزرگ نشدی کوچولو. نترس! هنوز زود زوده. هنوووزم زوده. نگران مانتو جدیده نباش، نگران نباش که اینجا هم مقنعه ات سیاهه. یه حس کوچولو بهت میگه این یعنی بزرگ شدی. می بینی این حسه، چه قشنگ قلقلکت میده...

 

بشین سر کلاس کوچولو. فکرشو نکن. فکر تابستون رو نکن که رفته بودی مشهد، چقدر خوش گذشت، چقدر قشنگ بود، چقدر دلت میخواد....عیبی نداره. تابستون بازم میری. عیبی نداره...

اینجا بزززرگه! یه دوست جدید پیدا می کنی. دیگه سوم دو نیست، ولی اول دو یه چیز دیگه ست. باز. سوم دو نمیشه ها،...ولی...

فک کن کوچولو! اینجا شبیه هاگوارتز میمونه. کللی سوراخ سنبه! مدیرش اصلا شبیه دامبلدور نیستا، شبیه مدیر قبلی که عشق بود هم نیس...شبیه خودشه..خودش...دلت نگیره،..فکر نکن که چرا اینجا همه فقط به درس و المپیاد فکر می کنن...فکر نکن که چرا هیچکس انشا نمی نویسه...به زندگیهای خوش زنگ های انشا فکر نکن...

 

دلت نگیره کوچولو. گریه نکن. تو باید بزرگ باشی. از اون بزرگ سیاها نه ها، از اون بزرگ قشنگا. قهر نکن کوچولو، ول نشو. دستارو بگیر، بگو که دوست داری. شونه ها رو ول نکن. نذار تنهایی تنها بمونه...

دور نشو کوچولو. فکر نیازارو کن. نرو تو یه صندلی جدا بشینی، دور بیفتی از سه سال پیش، کوچولوی من...

گریه نکن کوچولو. گریه نکنیا، سیاه ننویسیا، هی گوش نکنی these wounds won't seem to heal…this pain is just too real…

گریه نکن به خاطر روزای صحبت نکردنا، روزای تنها موندنا و تو سرویس اشک ریختنا، فکر نکن به بی خداحافظی رفتنا،...نه...فکر نکن...

 

...نبین که همه گریه می کنن کوچولو. نبین اینارو. فکر بازوبند باش، فکر دلتورا، طاقت بیار این روزارو. صبر کن یه کم. خسته نشو...اگه هنوز میتونی..پای همه سادگیات بمونی...

خودتو عذاب نده که به خاطر اومدن تابستون خوشحالی. فکر نکن که چرا بخاطر دور شدن و تک موندن خوشحال شدی. فکر نکن که اشکای روز آخر چرا نریخت...نه عزیزم..فکر نکن...

فکر کن که کاراته میری باز. فکرکن که دلت غنج میزنه واسه یه کاتا، واسه یه بار ماواشی زدن. فکر کن که باز قراره بدویی....باز قراره اوس بگی و باز قراره کمر ببندی...طرز کمربستن یادت نره کوچولو..لباستو اشتباه نپوشی...

 

فکر نکن که چرا باز باید بری مدرسه کوچولوم. فکرشو نکن. فکر نکن که آخرشم فیزیک نخوندی و فکر نکن به علت کلاس فیزیک نرفتنت. فکر کن که روز اول ادبیات داریم...سه نقطه...

نذار روزا بزرگ بشن عزیزم. نذار دلت سیاهی بره، نذار قدت باز بلند بشه. نذار که تنها بمونی. نذار بیخودی بخندی، نذار که گریه کنی. نذار که هیچی ننویسی...بنویس عزیزم...خوش بنویس...فکر کن عزیزم...نذار زود زود سعی کنی. صبر کن، خودش میاد...

 

به کلاسا فکر کن. فکر کن که یه چیز تازه کشف کردی باز. فکر کن که فهمیدی باز، که تا ساعت 6 نشستن توکلاس چه کیفی داره. فکر کن، ز گلستان من ببر ورقی..

روزشماری نکن واسه کلاسای بعد عید. وجدانت عذاب نگیره یه وقت، که دعا میکنی واسه سوما که قبول بشن، تا تو بری کلاس. فکرشو بکن...فکر شیخ ابوسعید...فکر اسفندیار...فکر عروض قافیه...

فکرشو بکن...فکر...فکر...فکر...سه نقطه...

 

آره فکر کن عزیزم. نگران نشو که چرا باز فکر کنکور می کنی. فکر نکن که چرا مصاحبه نفر اول انسانی رو می خونی. فکر نکن که چرا می خوای ادبیات برداری. فکرشو بکن،...فکرشو بکن که این دلتنگیا ارزش داره...

 

بخون که ناتاشا آخرش چی شد. خودتو شبیه نکن، خودتو پی یر و آندره‌ی و ماریا ونیکولنکا ندون. نیکولنکا چرا...ولی اون هنوز تازه وقتشه...کوچولوی من...کوچولو..

 

امروز روزشه. امروز هوا چه ابریه، امروز درختا چه سبزن. دیدی غروبمون سبز شد؟ دیدی با برگای پژمرده اش از همه قشنگ تر شده بود؟ دیدی چقدر هوا گرم شد، بعد یهو بارون شد، بعد چه قشنگ شد..؟ دیدی کوچولو؟ نیگا کن کوچولو. نیگا کن همه چیزرو. نیگا کن صخره ها رو، آبارو، دریاهارو...فکر نکن کوچولو...فکر نکن یه وقت، نزنه به سرت که بزرگ بشی...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:50 توسط من! |
تا یاد کنند نوزادی را که 16سال سن دارد...
بگذار شب لبخند زند، بگذار امشب نور بارد، بگذار جهانی صبر کند...

بگذار امشب واژه شود، بگذار شب باز از نیمه بگذرد، بگذار یک بار دیگر روز شود...

بگذار شبی باز از نو دنیا آید...بگذار شبی به نام تو حفظ شود...بگذار یک شب، آسمان هم رها شود...

بگذار تنها یک شب، قلم از دست تو نام گیرد. بگذار یک شب، باد به نام تو بیدار شود...بوزد...جهان را یاد کند...

بگذار همه یاد کنند، نوزادی را که 16 بار جهان دیده است. بگذار همه گیاها باران شوند. بگذار ابر، یک بار بیشتر شاد شود...

بگذار همه برایت لحظه ای صبر کنند، بگذار لحظه ای به نام تو یاد شود، بگذار شبی به اسم تو نصف شود...

بگذار دمی دیگر شبی نیمه شود. بگذار آسمان به سپیده تو صبح شود، بگذار ستاره ای از آسمانت بگذرد....

بگذار دمی ستاره ای مهر شود. بگذار که شب نور شود، خورشید شود. بگذار که یک دم، لحظه ای، این دل نیز یاد شود. بگذار تا باور کنی، امشب، یک امشب، شب تولد توست....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:12 توسط من! |
بابای یکی مرد...و رفت...و باز یکی...به همین سادگی...وقتی بابا نداری...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:12 توسط من! |
لحظه ها می گذرند...لحظه ها نزدیک می شوند...
لحظه ها می شمارند..لحظه ها می تپند...
لحظه ها از وجود بارور می شوند...لحظه ها در تگاپو، می میرند و تازه می شوند...

لحظه ها گیجند. لحظه ها کم کم به لحظه فرمانروا نزدیک می شوند...لحظه ها سخت می تپند.
لحظه ها هر دم کهنه تر می شوند.هر دم بیشتر می میرند، هر دم عمیق تر زخم می خورند.
لحظه ها عوض می شوند. ثانیه ها تلاش می کنند. دقایق صف می کشند. همه آماده می شوند. یک لحظه...یک لحظه...یک لحظه هست و..می دانند...خواهد آمد...

لحظه ها منتظرند. همه باید بگذرند. همه تا نهایت خواهند گذشت...می گذرند...

لحظه ای به پیش می آید.
برای یک ثانیه، دنیا بین دم و بازدم معلق می ماند. برای یک ثانیه، همه جهان می میرد.همه ناگاه زشت می شوند.همه ناگاه می شکنند. همه از هم دور می شوند. برای یک ثانیه، همه با هم، ناگاه، همه می میرند...

زمین لحظه ای پیر می شود. یک ثانیه می گذرد. دنیا نفس می کشد. دنیا تازه می شود. همه قدم بر می دارند. همه زیبا می شوند. لحظه ها سبز می شوند. شکوفه ها می آیند. نسیم در قلب لحظه ها می نوازد...صدای چهچه اولین گنجشک به هوا می رود. ماهی دوباره بهار می شود. ثانیه می گذرد.شروع می شود. دوباره می آید. جدید می شود. همه چیز...باز...از نهایت...دوباره شروع می شود...




-----
از امسال ناراحت نیستم...خیلی چیزا گذشت...حس می کنم یه کم، فقط یه کم بزرگ شدم. هنوز خیلی چیزا نمی دونم، خیلی چیزایی که می خواستم باشم نیستم، هنوز گاهی اوقات هنگ می کنم..هنوزم خیلی چیزارو نمی فهمم..

ولی این تلاشا قشنگه، هنگ کردنا قشنگه، ناراحت شدنا قشنگه، می خواهم همیشهاینطور هنگ کنم، چون اون وقته که واقعا می فهمم کیم..

برای یک لحظه امروز فکر کردم چرا سر سفره هفت سین با لباس نو می شینیم. بعد فکر کردم، که نه نمی شه، سال جدید باید از اولش تازه باشه،....
احساسم نسبت به هفت سین امسال با بقیه فرق داره. یه حس جدیدی دارم. شاید باز دارم بزرگ می شم...
همینه...گاهی اوقات دوست دارم عوض بشم و گاهی نه. ولی الان سال داره عوض می شه. اون عوض میشه...منم عوض می شم..
الان این پایین رو تاریخ نوشته 87/1/1 !!!

سال نو هم می گذره! سال نو همه مبارک! خیلی دوستون دارم! همه رو! خیلی خیلی زیاد!
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:18 توسط من! |
دوشنبه:

-مریم چرا حرف نمی زنی!
- ها!؟ چی بگم!


سه شنبه:

-مریم تو دو روزه حرف نمی زنی!
- نه خب حرف نیست برا گفتن!


چهارشنبه:

-مریم سه روزه هیچی نگفتی!! آمارتو دارم!
-باو! خب امروز جشن درختکاری گرفتیم! نذاشتیم ریاضی درس بده! رکورد زدیم!
-لبخند ملیح!
-

پنجشنبه:
-بابا بابا می دونی امروز چی شد!؟
-ها! تو که حرف نمی زدی!
-بابا بابا امروز همه تو توهم میومدن تو مدرسه!
-ها!؟
-همه خوابشون میومد!
-ها!
-بابا بابا بابا نمی دونی که! بابا! بابا بابا بابا بابا! بابا بابا بابا بابا بابا بابا...!
-بسه باب! چقدر حرف می زنی تو!
-

-------
پ.ن. این پست هدف داشت که بخندیم! ما همی خندیدیم!

پ.پ.ن.من باز زعفرون خوردم!
(زعفرون: ماده ای که بطور ناگهانی و خودکار به شکل درونی تزریق گشته و باعث دلقک گردیدن فرد مورد نظر می گردد! نمونه بارزش من!)

وقتی اینجوری میشم، کل فامیل در بهت و حیرت فرو می رن که این صداش از کجاش در اومد!نمونه بارزش شوهر عمه ام!

مامان شوهر عمه ام: این مریمتونم که هیچ حرف نمی زنه! ما صداشو نمی شنویم اصلا!
شوهر عمه ام: اختیار دارین! بذار یه بار حرف بزنه،....!

---
پ.ن.تصمیم دارم تو دید بازدیدای امسال یه کم حرف بزنم! نگن زبون نداشت!!

دوست دارم اینو ولی!

واقعا کم حرفم؟

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:17 توسط من! |
همراز

می روید از زمین صدای تو..

 

صدایت به هواییست که انگار تازه تنفس شده است...تو صدا می کنی و من به ساده‌گی می آیم، تو نت هایت را بر من جاری می کنی...

 

تو صدا می کنی مرا...صدای تو خوب است...خوب...

 

دلم به سان صدایت تازه تنفس شده است...صدایت مرا صدا می کند...

 

نمی دانی تو چقدر مرا صدا می کنی...من واژه هایت را بارها می شنوم، بارها تکرار می کنم...من به گیاه تو از زمین می رویم...

 

تو صدا می کنی مرا..من باور می کنم، باور می کنم که تو وجود داری. می شنوم صدایت را...

 

 صدایت از همین نزدیکی ها می آید...می شنوی صدایت را...

 

 صدایت به قشنگی زیباست. صدایت آبشار است...تو آبشارانی و جاری می شوی، طوفان نت ها از تو پایین می ریزند..

 

تو مرا می شناسی.. من هم تو را می شناسم. تو مرا می دانی. من تو را به راحتی نمی دانم. تو همین نیازی که مرا دانا می کنی...تو وجود دانای منی...دانای وجودمی..

 

تو واژه ای. صدایت از ورای لغات و حرف ها می آید. صدایت به من هدیه می کند، تمام چیزهایی که را که دوستش داشته ام. تو به من هدیه می دهی..تو می شناسی خودت را..؟ تو والاترین هدیه تولد منی..

 

تو هدیه ای و هدیه می دهی. من تو را می شناسم. من تو را از ازل شناخته ام، من..تو..می دانی..؟

 

تو می دانی. من می دانم که تو می دانی..و تو نیز می دانی. من و تو هردو داناییم. اما من تو ام، تویی که دانای لحظه لحظه منی..

 

تو می دانی..؟ دلم هوای داناییت را می کند. تو مثل کسی هستی که همراز است، تو هیچوقت تنها نیستی..

 

 تو نمی خواهی که برایت کسی همراز باشد. تو همرازی...خود همرازی..می دانم...

 

 
دانای من، تو مرا صدا می کنی...صدای تو خوب است. صدای تو از عمق وجود آبی ستاره ها می آید. صدای تو ماه را به خود می خواند، صدایت ماه را به خواب من می آرد، صدایت ستاره ها را برایم جمع می کند.

 

صدای تو ستاره ها را به آب حوض می آرد. ستاره ها از آب حوض به آغوشت چشمک می زنند. تو مرا می خوانی...مرا هم...

 

 
تو به سان سرشاری که سرشار شده است. تو وجودم را دانایی. تو دانایی و من، من هنوز نمی دانم. آبشار سرشارم که مرا می خوانی، دستم را به دستت بده. دست من ستاره ها را می خواهد. تو مرا ماه می کنی، و من به تو نزدیک می شوم...

 

تو نزدیکی. می دانم. نزدیک تر از بهترین تکه های روح منی. تو مرا روی پله های پنبه ای ابر ها می گذاری و بالا می روی، می بری، می روی،می بری...

 


مرا هم ببر دانایم. مرا به عمق وجود ستاره مانند آسمان ببر. من تو را می نویسم، تو مرا می خوانی، بخوان، بخوان، باید واژه واژه ام را پرواز دهی...



+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 0:39 توسط من! |
Without BackSpace
قراره بی سانسور حرف بزنم، هرچی که اومد، قراره backspace رو نزنم!

1) نمی دونم تا حالا شده یکی خیلی تو رو دست بالا بگیره، یه جوری باشه که بهت بگه همیشه دلش میخواسته تو رو ببینه، که پیش خودش یه آدم خیلی بزرگی از تو تصور کرده باشه؟ الان خیلی برام این مهمه...خیلی...برا من مهمه که ببینم همچین آدمی برام هست، فکر کن! من باید چیز خاصی داشته باشم که اون همچین فکری بکنه، و حالا، اگه نداشته باشم...خیلی بد میشه...فکر کن...

می خوام دوباره داشته باشمش...خیلی مهمه برام..خیلی...به مشاور گفته بودم که می ترسم، می ترسم در ازای بزرگ شدن، در ازای یه سری عقاید، این از دستم گرفته بشه...می ترسم حالا واقعا ازم گرفته شده باشه...

فکر نکن که الان "این" رو سانسور کردم...سانسور نشد، همینه، یه چیزی که گنگه...و خیلی شیرین..خیلی...دلم می خوادش! برش می گردونی خدا؟ یا شاید نرفته، شاید باید بگردم پیداش کنم..؟ کمکم کن پس...بذار هر جوری هست پیداش کنم! تو که می دونی چقدر دوسش دارم! چقدر برام مهمه!


2) نمی دونم، هر نویسنده ای که متن عاشقانه می نوشته، عاشق بوده!؟ اگه عاشق بوده، لابد منم عاشقم دیگه! به قول بهاران هر نگون بختی که من عاشقشم بیاد خودشو معرفی کنه من باهاش آشنا شم!!

ولی حس می کنم اینجوری نوشتنم، وقتی که عاشق نیستم، ارزش عشق رو میاره پایین...سعی می کنم دیگه این شکلی ننویسم! می دونی، یه جورایی هر کی که از عشق می نویسه، درست حسابی عاشق نیست...چون اگه بود، می دونست که نمیشه عشقو با نوشتن توصیف کرد...تو کلمه نمی گنجه...

هر کی عشقش یجوریه، شایدم بعضیا میتونن عشقشونو بنویسن! ولی من نه، من اگه یه روزی عاشق بشم، فکر نکنم بتونم عشقمو تو کلمه ها بگنجونم...فکر نکنم...امیدوارم که نتونم...اینجوری قشنگتره!

مسئله هم اصلا حرفای تو مشکوکی و تو عاشقی و دلت گیره و طرف کیه نیست! خب بلاخره من می تونم اینارو تو یه وبلاگ دیگه بذارم، جایی که هیچکدوم نتونین پیداش کنین...میتونم نه!؟ ولی مسئله اصلا این حرفا نیست...


3) می دونی...میگن اینا اقتضای سنه، میگذره، بزرگ میشی یادت میره،..! شایدم یادمون بره، ولی این به قولی اقتضای سن یه چیز گذرا نیست، یه چیزیه که قراره تو کل زندگیت تاثیر داشته باشه! مثل بچه ای میمونه که هرچی مامانش قبل از تولد مراقب خودش باشه بچه سالمتر میشه، اینم مثل اونه، انگار داری تازه متولد میشی...

نمی دونم چجوری میشه کمک کرد، خیلی وقتا گفتم که باید اول خودم نیاز به کمک نداشته باشم تا بعد برم کمک کنم، ولی تازه تازه دارم می فهمم که من قراره تا آخر عمر با خودم سر و کله بزنم، اونوقت این یعنی هیچوقت نباید به کسی کمکی برسونم، باید فقط خودم باشم، منم اینو دوست ندارم، نمیشه که... پائولو کوئیلو میگه: «رزم اور نور فوت و فن پیروزی را به اطرافیانش یاد می دهد. دوستانش او را دیوانه می پندارند، چرا که او رازش را حفظ نکرده است. ولی رزم آور لبخند می زند. او می داند که اگر قرار است در آخر کار به بهشتی خالی برسد، به زحمتش نمی ارزد.»

نه نمی ارزه...همه با هم باید بریم...اینو خیلی قبل تر از ما فهمیده بودن. «یکی برای همه، همه برای یکی»
حالا می دونم یه چیزاییو، ولی مسئله اینجاست: چه راه دیگه ای وجود دارد؟

کاش این اقتضای سنه قشنگ بگذره، آخرش به جایی برسه که آدم دلش می خواد اونجوری باشه، کاش نازنین درست بگی، کاش یه روزی هممون با هم به این چیزا بخندیم!

ولی نه، نخندیم...کاش فکر کنیم که چه روزایی بودن، چه روزایی که گذروندیمشون...و فهمیدیم که راست می گفتن، «این نیز بگذرد....»

-----

حرفام خیلی زیاد شد! سه پاراگراف بیشتر شد! ولی الان ولم کنی یه وبلاگ پر می نویسم! اونقدری که این غده خرچنگی سرطانی از تو مغزم آب شه بره بیرون!

نکته: به خرمالویی ها! (بلی...دیدیم که یکی هم اضافه شد که اینجا رو می خونه..!) هوم من خوشحالم که برگشتم! خوشحالم! جداً!! خرمالو برا منم همون عشقیه که هرگز به ابتذال کشیده نخواهد شد...ولی خب دلیل داره که ننویسم... برمیگرده به همون پاراگراف اولم! بهر حال! نازنین هم از دستش ناراحت نیستم! یعنی خب نمی دونم! ولی خرمالو رسما طنز شده! باور کنین..! حالا ممکنه اینور اونورش هم دو تا چیز غیر طنز وجود داشته باشه!



همم! با تشکر از همه کسایی که تریپ علاف+علاقمند نشستن اینو خوندن! همچین کسی هم بوده یعنی!؟ سیستم صبرش خیلی ورژن بالا بوده! فکر نکنم کامنت هم بده کسی!

بعد دوباره با تشکر از محمد و ستایش! که دعوت کردن!

مسعود و ایمان، متین، بهاران، مینا، محسن، پریا، سارا، فرشته و طلیعه هم دعوت می شن! (وای چقدر دعوتی!)

مهسا هم دعوت می شه! واسه هر وقتی که وبلاگ باز کرد!! :D


+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:39 توسط من! |
دل می رود ز دستم...صاحبدلان...خدا را..این ساربان آهسته می ران....قند و شکر فراوانم آرزوست....مو آن مسکین تذر و بی سرستم...دل می رود ز دستم...می رود...می رود...زیاد می رود...

دلم هیچ نمی دانم که به کجا می رود...دلم در طول تاریخ ها زیاد رفته است...دلم از پای کلمات پر می کشد....دلم هوای چیزی می کند...دلم...دلم...دلم...

می رود...بی صدا می شکند، دلم در تاریخ بی صداها می شکند..

دلم تنگ می گیرد. دلا...دنگی دلا دنگی دلا دنگ...
دلم بس که هوایش تنگ می شود، هوای زلف می کند...زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم...نده...نده...
غم عشقت بر دل ما باد حرام...اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم...
دلم...دلم رنج می کشد...غم می خورد....می خورد...دم نمی زند دلم...
خدا را...
دلم را می بینی...دلم بس طولانی است....دلم قصه شب کودکان شده است...دلم از شب تا صبح لیلی و مجنون می شود...دلم شور شیرین دارد...دلم فرهاد است...شور شیرین منما تا نکنی فرهادم...

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن...شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...باشی...باشی...

دلا...بیا...مجنون...فرهاد...شیرین...لیلی...دلا....
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا...می بینی...دلم را می خورد...جگرم...جایش خالی ست..می سوزد...
دلم دنگ است دلا....دلا...خراب است...می می خورد...من بر سر می و میخانه پیمان شکنم...شکنم...می سوزد دلا...کسی می خواهد...

دلم در طول تاریخ می سوزد بسی...دلم...دلم...دچار...دلم...دلم...
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 15:28 توسط من! |
 

شب...خیابون...ساکت...آروم...برف...آسمون...صدا...هوا...رها...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:4 توسط من! |
لالایی

وقتی شب می‌شود، آسمان برای خواب آماده می‌شود. وقتی شب می‌شود، چشمان آسمان برای شنیدن لالایی باز می‌مانند.

وقتی شب می‌شود، آسمان دلش می‌خواهد برایش قصه بگویند. چشم‌هایش را به آسانی باز می‌گذارد. نور می‌دهد. ستاره‌هایش، چشم‌هایش، روشنند.

وقتی شب می‌شود، تو دلت می‌خواهد که بخوابی. چشم‌ها را می‌بندی، پتو می‌کشی و در انتظار قصه‌ای می‌نشینی.

وقتی شب می‌شود، تو دلت می‌خواهد برایت لالایی بگویند. بی‌لالایی خوابت نمی‌برد. لالایی را که می‌شناسی. "سرشار" است...

وقتی شب می‌شود، لالایی را خوب می‌شناسی. لالایی موسیقی است. همیشه موسیقی بوده است.

 

وقتی شب می‌شود، نت‌ها برایت لالایی می‌خوانند. نت‌ها خوب بلدند قصه بگویند. دلت در کنج دل نت‌ها خانه می‌کند. "سرشار" می‌شوی...

 

وقتی نت‌ها برایت لالایی می‌گویند، کم کم احساس می‌کنی که خوابت می‌برد. نت‌ها وقتی قصه می‌گویند، وجودت آرام می‌شود. حس می‌کنی روحت هم برایت قصه می‌گوید. موسیقی رها می‌شود. نفس می‌گیرد.

 

نت‌ها وقتی قصه می‌گویند، وجودت سبز می‌شود. گیاه می‌روید. در همه طول شب از چشمان تو و آسمان گیاه سبز می‌شود.

نت‌ها بچه‌اند. به پلک‌هایت می‌پیچند، از دو مردمکت بالا می‌روند. نت‌ها خیلی، خیلی قشنگند.

 

وقتی نت‌ها برایت لالایی می‌گویند، دل آسمان هم لالایی را می‌شنود. پلک آسمان تر می‌شود. سنگین می‌شود. آسمان هم دلش می‌خواهد بخوابد.

وقتی لالایی صدای نت‌ها را پر می‌کند، آسمان بار دیگر نفس می‌کشد. تو نفسی از درون می‌کشی. آسمان نورانی می‌شود. آسمان کم کم پُر خواب می‌شود. آسمان می‌خوابد. تو می‌خوابی. نور ستاره در چشم‌های تو پر می‌شود.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:19 توسط من! |
هی خانم!
آقا من خوبم دیگه! خب!؟(مگه کسی حالمو پرسید!؟)

 

یه کم فکراتونو از انحراف دربیارین باب...من چه منظوری داشتم ملت چی فکر کردن!

 

به احتمال زیاد تا یه مدتی اینجا رو آپ نکنم! یعنی تا اونوقتی که چیزی بنویسم که از هیچ جنبه ای نتونین توش منفی بازی کنین! 

 

پس فعلا بای!

 

پ.ن. کلمه throne رو خیلی دوست دارم!

 

 She Broke Your Throne, She Cut Your Hair...And From Your Lips She Drew a Hellelujah....

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:28 توسط من! |
شورم را...

من سازم: بندی آوازم. برگیرم، بنوازم. بر تارم زخمه «لا» می‌زن، راه فنا می‌زن

من دودم: می‌پیچم، می‌لغزم، نابودم.

می‌سوزم، می‌سوزم: فانوس تمنایم. گل کن تو مرا، و درآ.

آیینه شدم، از روشن و از سایه بری بودم. دیو و پری آمد، دیو و پری بودم. در بی خبری بودم.

قرآن بالای سرم، بالش من انجیل، بستر من تورات، و زبرپوشم اوستا، می‌بینم خواب:

بودایی در نیلوفر آب.

هر جا گل‌های نیایش رست، من چیدم. دسته گلی دارم، محراب تو دور از دست: او بالا،

من در پست

خوشبو سخنم، نی؟ باد «بیا» می‌بردم، بی‌توشه شدم در کوه «کجا»، گل چیدم، گل خوردم.

در رگ‌ها همهمه‌ای دارم، از چشمه خود آبم زن، آبم زن.

و به من یک قطره گوارا کن، شورم را زیبا کن.

باد انگیز، درهای سخن بشکن، جا پای صدا می‌روب. هم دود چرا می‌بر، هم موج «من» و «ما» و «شما» می‌بر.

ز شبم تا لاله بیرنگی پل بنشان، زین رویا در چشمم گل بنشان، گل بنشان.

 

«سهراب»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:18 توسط من! |
دلم برایت تنگ شده...خیلی...من پارسال برایت نوشته بودم که بیایی...پس کجایی؟

 

من می خواهم تو بیایی...نمی خواهم شیمی را بیست بگیرم....می خواهم تو بیایی! تمام امتحان هایی که به خاطرشان تو را پس زدم...همه جز یکی...به درک! بیا!

 

چشمانم را می بینی؟ سردی دست هایم را می بینی؟ پارسال....دست های پارسالم یادت هست..؟ گرما را یادت می آید...؟

ولی هنوز هم خیلی سرد نشده ام...

 

منتظرم! اگر تسلیم شوم...نومید می شوی نه...؟ نمی خواهم تسلیم شوم! مرا شکست دیده ندان! ادامه می دهم! شکست نمی خورم!

 

فقط...فقط...تنهایم نگذار! آخرش بیا، باشد!؟ نگذار بخاطر نیامدنت تلاش کرده باشم!! بیا! هر وقت که می خواهی...صد سال دیگر...ولی بیا! فقط...وقتی بیا که هنوز هم وقت برای زندگی کردن داشته باشم...می خواهم با تو زندگی کنم! می دانی که...؟

می خواهم همانی باشم که شناخته امش! می خواهم تو باشم! می خواهم تو، من باشی! می خواهم یکی باشیم...یکی بودیم! یادت هست؟ من خوب یادم هست! خیلی خوب! بیا دوباره یکی شویم!

 

قول بده که یک چیز، تنها چیزی باشد که حتما می دانم، قول بده که تو هم آن را بدانی...قول بده که قولِ بازآمدنت، تنها دانسته هر دویمان باشد!

من یک چیز دیگر هم می دانم...تو هم می دانی...؟ من می دانم...می دانم که تو را....دوست....دارم...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 20:2 توسط من! |
نمی خواستم این شعر رو بذارم...ولی دو بار حافظ باز کردم و هر دو بار این اومد...
یه کم تو معنیش مشکل دارم!

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم  ***  به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

زاد راه حرم دوست نداریم مگر  ***  به گدایی ز در میکده زادی طلبیم

اشک آلوده ما گرچه روان است ولی  **  به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم

لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام  **  اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم

نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد **  مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم

عشوه ای از لب شیرین تو دل خواست به جان  **  به شکر خنده لبت گفت مزادی طلبیم

تا بود نسخه عطری دل سودا زده را  ** از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد  ** ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم


پ.ن.کسی میدونه گشاد، مزاد، غالیه سا، زاد، یعنی چی...؟



+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:14 توسط من! |
ده ثانیه تا انتها
اینو خیلی وقت پیش عسل تو کلید گذاشته بود و گفته بود هم که گویا سینا اینو نوشته، اگه سینا نوشته بگم که خیلی قشنگ نوشته و من از همون وقت اینو پرینت گرفتم و هنوزم دارمش! خیلی خیلی قشنگه!





ده ثانیه تا انتها ،  پایونی بی سر و صدا ،  بی خبر از هر شب و روز ،  من و یه شمع نیمه سوز

یکی گذشت از ثانیه ،  نه تای دیگه باقیه ،  ای کاش تو لحظه ای که رفت ،  می دیدمش یک بار دیگه


اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که میگذشت ،  ای کاش تو این یک ثانیه ،  بی بودنش نمی گذشت

ساعت میگه دو ثانیه ،  هشت تای دیگه باقیه ،  یه عمر نشستن منتظر ،  کی میگه اینا بازیه ؟


فقیر بودن جرم منه ،  عاشق بودن تنها گناه ،  یه عمری چشم به در بودن این آخرا هم چشم براه

ساعت بازم بهم میگه سه ثانیه رفته دیگه ،  خبر داری چه زود گذشت ؟ مونده فقط هفت ثانیه


هی با خودم گفتم میاد ،  امیدتو ندی به باد ،  داد میزدم پس کی میاد ؟  کسی جوابمو نداد !!



من موندم و دو ثانیه ،  ازم فقط این باقیه ،  ثانیه ها پشت سر هم رفتن تا شیش و هفت و هشت

لحظه تو گوشم داد میزد ،  هشت ثانیه ازت گذشت



من موندم و دو ثانیه ،  ازم فقط این باقیه هنوز نشستم منتظر ،  چشم امیدم ساقیه


آی ای خانوم باده سحر ،  واسش ببر تو این خبر ،  بگو که من تا آخرین ،  خیره بودم چشام به در


ثانیه نهم که رفت ،  مونده فقط یک ثانیه ،  سرت سلامت نازنین از من یه لحظه باقیه

قسمت نشد ببینمت ،  شاید که لایق نبودم ،  منتظرت بودم یه وقت ،  نگی که عاشق نبودم



ثانیه ی ده گل یاس ،  راحت شدم دیگه خلاص ،  آزاد شدم میام پیشت ،  بی واهمه ،  بی هیچ هراس

قشنگ ترین ثانیه ها این ده تا بود ،  که زود گذشت ،  رویای شیرین تو دلم ،  چون با خیال تو گذشت !




+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:26 توسط من! |
The Last Unicorn


When the last eagle flies
Over the last crumbling mountain
And the last lion roars
At the last dusty fountain
In the shadow of the forest
Though she may be old and worn
They will stare unbelieving
At the Last Unicorn


When the first breath of winter
Through the flowers is icing
And you look to the north
And a pale moon is rising
And it seems like all is dying
And would leave the world to mourn
In the distance hear the laughter
Of the Last Unicorn:
"I'm alive... I'm alive!"


When the last moon is cast
Over the last star of morning
And the future is past
Without even a last desperate warning
Then look into the sky where through
The clouds a path is formed
Look and see her how she sparkles
It's the Last Unicorn
"I'm alive... I'm alive!"



ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 12:54 توسط من! |
خانه...

چراغ ها روشن است. دستت روی کلید چراغ می لغزد. چراغ می رود. نور خاموش می شود. همه جا تاریک است.

اینجا پارکینگ است. از پله ها بالا می روی، چشمت سو سو می زند. پله ها در مقابل چشمانت دو تا یکی می شوند. دو پله را با هم بالا می روی. یک لحظه...و بعد...عادت می کنی.

همه جا تاریک است. به یک پاگرد می پیچی. اینجا جلوی در کوچه است. کوچه از نور روشن نیست...نوری از کوچه به این جاها نمی تابد. بالا می روی...عادت می کنی...

اینجا طبقه اول است. اینجا اولین خانه است، اولین جایی ست که آدمها در آن می زییند. چراغی روشن است. نوری از آن به زمین می تابد...اینجا روشن تر است..

می شود اینجا، زمین را دید. می شود بی عادت، از پله ها بالا رفت.

بالاتر می روی. اینجا طبقه دوم است. چراغ اینجا نورانی تر است...

پله ها با نور طی می شوند. به سومین طبقه می رسی. آشناست...خیلی...خیلی آشنا...

چراغ ها هنوز روشن نیستند. در را می کوبی. کسی جواب نمی دهد.

دوباره می کوبی. دستانت شدیدتر حرکت می کنند.

چراغی روشن می شود. کسی می آید. در صدا می کند، کسی در را باز می کند.

داخل، هنوز زیاد تاریک است. دستی بر کلید چراغ می لغزد. نور می آید. همه جا نورانی می شود. آرامش، از چراغ ها می بارد. اینجا، "خانه" است....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 22:16 توسط من! |
سلام!

من خوبم!

یه مدت آپ نکردم مسنجر هم نیومدم جادوگران هم سر نزدم و اینا...همش تقصیر این یاهوئه! وابسته شدم به این یاهو انسرز (Answers) ! خیلی حال میده وقتی به ملت جواب میدی و ملت به عنوان بهترین جواب و اینا انتخابت میکنن و اینا!

کلا اومدم اینارو گفتم که....من خوبم! یعنی یه ملتی نگران بودن گویا! خواستم نگران نشن!

اوکی!؟



زندگی....خیلی قشنگه! قشنگتر هم میشه..همونجوری که من میخوام!!


----
پ.ن. یه کم راه حل بدین به من!
1) فایرفوکسم جاوا نصب نمیکنه، ارور میده! از خود سایت جاوا هم می کنم هم نمیشه! هرکی سرش میشه یه کم کمک کنه!
2) چجوری میشه سریال یه بازی، یا یه نرم افزار رو پیدا کرد؟ بدون اینکه آدم پول بده؟ (:دی) کلا این کرکر ها(ker ker na....cracker!!!) چطوری سریال ها رو پیدا می کنن!؟ خیلی لازمه!! هرکی بلده یه گیم بدم سریالشو پیدا کنه! من توسط داداشم به پیدا کردن این سریال محکوم شدم!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:44 توسط من! |
حذف شد!
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:47 توسط من! |
اون شب...

 

.قتی برق شهر برای چند دقیقه رفت،

آسمون روشن شد...

یه شهاب از آسمون گذشت...

محشر بود...میدونی؟! نزدیک بود...خوب بود...نورانی بود...

خیلی قشنگ بود...خیلی...خیلی...کاش آسمون همیشه اینقدر نورانی بود...

 

 

وقتی برقا اومد،

آسمون خاموش شد...

چند تا چشمک بود، سو سو بود، نور واهی بود،

ولی هیچوقت، آسمون، اندازه اون شب به زمین نزدیک نبود...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:39 توسط من! |
دوست می دارم عشق را، که هر دم خورشیدی بس نورانی تر است...

و من شیفته ام، شیفته او، که عشقی بس عظیم داشت...

شیفته، که او از هیچ چیزی بدش نمی آید..

شیفته ام، که او رویایی مثل من دارد..

 

عشق والاتر است...ولی من، شیفته ام...شیفته...شیفته او...




+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 14:34 توسط من! |
پرنده ای که مال تو نیست...صد قفس هم که براش بسازی میره!




این شرح یه وبلاگ بود!

همچنان منتظر کامنتها واسه پست قبلی هستم!
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:54 توسط من! |
مهم!
من فکر می کنم...

فکر می کنم، چه بسیار انسان ها که من فکر کردم شناختمشان..

فکر می کنم، بسیارهایی که گویی دانستمشان.

فکر می کنم، چه قدر انسان، هنوز هم می دانمشان!؟


من به چه فکر می کنم!؟ به کدام انسان هایی که از خود دور کردم......!؟ دور که نشدند!



پ.ن.داشتم یه وبلاگی رو میخوندم...آرشیو ها رو...




به من بگین، من عوض شدم؟ چقدر؟ در چه حد؟ چی راجع به من فکر می کنین؟ فکر می کنین من چجور آدمیم؟ چقدر عوض شدم؟ خوب شدم یا بد؟ از چه نظرهایی؟

لطفا حتما نظر بدین!! مهمه!!
هرچی بلندتر، بهتر!!

نظرها رو میذارم رو بعد از تایید، که کسی از رو کامنت اون یکی ننویسه!!
وقتی یه پست دیگه زدم همشو تایید می کنم!!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:48 توسط من! |
پته بازی!
بله! مارم دعوت کردن...چی میشه کرد!!!

البته همینجا به ممدرضا آهنگر! (کپی رایت بای رضا!) اعلام می کنم که بچه خودتی و کور خوندی و میبینیم همدیگرو..بچه!!

خودتو معرفی کن:


ها...چی بگم!؟
کم حرفم...از فحش دادن خوشم نمیاد ولی تازگیا هم دارم میدمش! (فحشو!)
از پاک کن پلیکان خوشم میاد!! (نکته کنکوری: اصلا استدلر نخرین، کل کاغذای منو به سیاهی کشوند! بووق بر استدلر!)
پائولو کوئیلو هم خیلی دوست دارم و خیلی جاها باهاش موافقم!
دوست ندارم شبیه کسی باشم!! مثلا شبیه مامانم...یا شبیه دوستام...دوست دارم خودم باشم! از کسی تاثیر نگیرم! مگر چیزایی که خودم انتخاب می کنم!

بسه باب...چیزی یادم نمیاد که!!

فصل مورد علاقه:

هوم...من همشو دوست دارم!!
بهار و زمستون رو از همه بیشتر...بهار چون همه چیز سبز میشه، زمستون چون سرده...میذاره باهاش خودمو بسنجم!

رنگ مورد علاقه:

سبز...آبی....بخصوص سبز پسته ای!!

غذای مورد علاقه:

ها من همه غذاهارو دوست دارم!! از همه بیشتر کشک بادمجون و هویج پلو و عدس پلو و زرشک پلو!!!

موسیقی مورد علاقه:

آرومشو دوست دارم...رپ هم اصلا دوست ندارم!!(قابل توجه اسمیت!) متال هم دوست ندارم...(قابل توجه نازنین!) مگر آرومش باشه...مثل اینسنس آوریل...
کلا دوست دارم آهنگه زیاد چرت و پرت نگه!! یعنی مثلا تو مایه های "خیلی نامردی، کوفتت بشه اون عشقت(!)، خسته شدم، خدا بیا منو بکش، همه چی تموم شد، برو دیگه برنگرد، گم شو از خونه بیرون(!) و....!" رو دوست ندارم!!

بدترین ضد حالی که خوردم:

تمام خبرهایی که از کسایی شنیدم که میخواستن خودکشی کنن...چه آشنا چه غیر آشنا..

ناشی ترین کاری که کردم:

هاند...وقتایی که حرفایی زدم که بعدا فهمیدم درست نبوده!

بهترین خاطره ام:

کلاس سوم دوی پیارسالمون! لحظه به لحظه اش...همه شعرهایی که میخوندیم!! آهویی دارم خوشگله و اینا! بعدش، وقتایی که با یکی که بچه های کلاس مارو به عقد هم درآورده بودن!!! بودم! الان کلاسامون جدا شده! کلا همه لحظه های سوم دویی رو!!

بدترین خاطره ام:

حرفی که معلم شیمی سوم راهنماییم بهم زد و بعدش یه سری اتفاقا بینمون افتاد...و نمره ادبیات امسالم و حرفهای دبیر ادبیاتمون که هنوزم مثل پتک میخوره تو سرم...

کسی که بخوام ملاقاتش کنم :

هوم....خدا...
کورش کبیر...مسیح...پائولو کوئیلو...
و جاسمینِ دلتورا! کلا همه شخصیتهای فانتزی! تازه میتینگ جادوگرانی هم میخوام بیام...میخوام فرشته رو هم ببینم!!

کسی که نخوام ملاقاتش کنم:


نیست...من همه رو میخوام ملاقات کنم!!

برای کی دعا می کنم:

برای یه نفر که ازم خواست براش دعا کنم...کسی که خیلی هم برام عزیزه...و همینطور مامان یه نفر که مریضه...و کلا همه! همه اهل جهان مرده و زنده!

موقعیت من در ده سال آینده:
دو حالت داره...یا منو از مدرسه میندازن بیرون و من میرم صنعت رفتگری رو یاد می گیرم و انجمن رفتگران مونث رو تشکیل میدم!! یا میشینم درس میخونم المپیاد قبول میشم کنکور هم نمیدم میرم دانشگاه تهران رشته ادبیات!
یا هم اینکه یه سری اهداف و آرزو ها و اینارو بهشون می رسم و میرم همون جاهایی که دلم میخواد!!
(وای..چقدر دو حالت!!)



-------------------
دعوت می کنیم!

1) نازنین!
2) Persian Boy
3) مسوت...مسعود!
4)طلیعه!
5) پویان!
6) سهیلا (گفتم شاید دوست نداشته باشی بنویسی، یکی از گزینه هامو از دست ندم!!! (همر!))
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 21:17 توسط من! |
رد پای قلم!
یه ستاره، یه درخت، آسمون، ماه، بی تو،
یه ستاره، شب تار، یه مه آروم و سرد، یه قدم، یه لحظه شب، یه بوران بارون و برف...
یه ستاره، یه درخت، یه فلک، یه سرنوشت، خوب و بد، هرچی که هست...
یه فلک، یه سرنوشت، یه قدم، اسم شب، یه قسم، به اسم ماه، یه ستاره، یه درخت...

من و خورشید و فلک، من و ماه و آسمون، من و یک دنیا علامت، من و یک...

من، خدا، خدا و من، من و عشق و آسمون، من و احساس و قدم...

من و تو و تو و من، من و لحظه، نابِ ناب، من و عشق و آسمون، منِ من، توِی تو...

من و تو، یکی، با هم، تو دوباره، یه قدم، من و تو با هم دیگه...

تو و برگشت، من و احساس، تو و عشق، باز یه قدم...



----------------
پ.ن. من عاشق نشدم!!! نه اون عشقی که فکر می کنی! "تو" اون چیزی که ممکنه فکر کنی نیست...شاید همین "من" باشه...شاید یکی باشن...شاید جدا...
پ.ن. اینجا، رو کاغذ، نوشتم: عشق، زمین، مال من است! «تا همیشه یادم باشد!»
پ.ن. احساس اون لحظه رو به یاد نمیارم که اینو نوشتم...ولی احساسی شبیه این...یادم میاد...کاش بازم بیاد...
پ.ن. این عنوان، اسم مجله ادبیات پارسالمون بود...خیلی دوستش دارم!!
پ.ن. میخوام بنویسم! بنویسم! بنویسم! بنویسم!
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:51 توسط من! |
ستاره!
- بابا، بابا، منو چقدر دوست داری!؟
- خیلی...خیلی زیاد!
- یعنی تا آسمون دوستم داری؟!
- آره! اصلا میدونی چیه؟ تو ماه منی! تا آسمون دوست دارم!
- بابا، بابا، اگه من ماه توام، پس ستاره ات کی میشه!؟
- ستاره ام...مریم! مریم هم ستاره آسمونمه!




من خیلی خوشحالم که ستاره هستم!!!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 14:56 توسط من! |
دغدغه!
- سرایدار مدرسه بوفه شو به روز کرده! شیر و شیر کاکائو هم میفروشه!
- اِ جدی!؟ ایول سرایدار مدرسه تون!
- شیرش دونه ای 400 تومنه!
- ماااا چه خبره!

در این لحظه برادر نه ساله گرامی همچون اجل معلق بین بحث من و مامان میپرند!

- مگه چهارصد تومن چقدره که!
- اوووَه! واسه شیر زیاده خوب!

- مامان، مامان، شیر پاکتی چنده!؟
- 800 تومن!

-اوووَه! میشه نصف قیمت شیر پاکتی بزرگ!

برادر اندیشمند من! : ببین خب نصف قیمته دیگه! عادلانه ست دیگه! اصلا سیصد تومن بوده، صد تومن هم گذاشته روش! مگه چیه!

من و مامان: صد تومن!!  واسه چی  اینهمه میذاره رو قیمت آخه!؟

......
....
..




و ما سر چه چیزهایی، زندگی را بر خود سخت می گیریم...!!!

"درست ترین حرف ها را کودکان می زنند."
- یاستین گوردر -
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:4 توسط من! |
هه!
بله!

 

يه چند روز بود يه فكرايي به سرم زده بود!

از جمله اينكه، ديدم يكي داره زيادي بهم محبت مي كنه مشكوك شم!

 

بله!

زن دايي بابام تازگيا خيلي اردتمند شده بهم!  زرت و زرت مياد قربون صدقه ميره...هي هم با عبارت "گيز ده گزل پارچاسي" منو مورد عنايت قرار ميده!!

 

بله!

من اندكي انديشيدم!

نتيجه هايي گرفتم!

 

زن دايي بابام يه پسر داره كه فقط دو سال از من بزرگتره!

 

 

بله...!!هر هر هر هر! هه!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:52 توسط من! |
او...
دلم برایت تنگ می شود...

هر روز بیشتر می بینم که داری می روی، قدم به قدم به مرگ نزدیک تر می شوی، ......

من دلم برایت تنگ می شود، هر از گاهی چند اشک....ولی نه، وقتی رفتی، اگر رفتی...اشک نخواهم ریخت.
نمی خواهم روحت دلتنگ شود.

دلم برایت تنگ می شود، تنگ، خیلی، زیاد....

ولی هنوز هم برایت دعا می کنم!
هنوز...
تا لحظه آخر برایت دعا می کنم.


می بینی چقدر حالت را می پرسند!؟
می بینی چقدر نگرانت هستند؟
مدام می گویند که هنوز زود است تا بروی...
ولی می گویند تا شش ماه بیشتر نیستی....
هر روز ممکن است بروی.
هر روز ممکن است صبح خبر رفتنت را بشنوم.
دلم برایت تنگ می شود!

می گویند دستهای من، موهای من مثل توست.
می خواهم همیشه دستهایم یادآور تو باشند!
تو را در دستهایم نگاه خواهم داشت!!


من دلم برایت تنگ می شود...از آن بالاها با ما باش، باشد!؟
وقتی رفتی، دل خیلی ها برایت تنگ می شود.


ولی هنوز هم امیدوارم، شاید نروی...


امروز شنیدم که یکی را نشناخته ای.
دلم می گیرد.
کاش تا لحظه آخر فراموشمان نکنی!
فراموشمان نکن، از یادمان نبر، باشد!؟
با اینکه با این گفته ام عذاب وجدان می گیرم، اما...
این تویی که باید از ما بخواهی، نه ما از تو...


نمی دانم، سیاه خواهم پوشید!؟ آن لباسهایی که بوی مرگ دارند، گوشه کمد خانه کرده اند.
سیاه رنگ غم نیست.
رنگ تباهی است.
نمی خواهم سیاه بپوشم.
نمی پوشم! تا جایی که می شود، نمی پوشم!

نمی گذارم ناراحت شوی!!



دوستت دارم!
خیلی!
زیاد!
خیلی خیلی زیاد!


وقتی رفتی بالا، قیافه خدا را برایم تعریف کن!
به من بگو بهشت چطور است!
جواب سوال های بی پاسخ را بده!
چندین شب به خوابم بیا، باشد!؟


با ما باش، باشد!؟
اگر نروی، اگر هنوز بمانی...
همه خوش حال می شوند!
اگر خدا معجزه کند!
اگر تو معجزه کنی!
لبخند بزن، باشد!؟

اگر بروی،
فراموش نمی شوی!
قول می دهم!
باشد!؟
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 16:49 توسط من! |
کلمات...دغدغه ها...هر کلمه برای پیروز شدن جلو می زند، توسط ذهن تایید یا رد می شود، جلو می آید، عقب می رود، کلمه ها پاک می شوند.

کلمه ها برای بعضی زمان ها کافی نیستند.
و برای آن زمان، "ابدیت" نیاز است...

سه نقطه، ویرگول، نقطه. برای بعضی زمان ها، مکان ها، آدم ها، کافی نیستند.




و گاه کافی اند.
وقتی که مغز از ابدیت فراتر نرفته باشد.

آیا من فراتر رفته ام؟
نه...فکر نکنم!


وقت آن است که قلم، جاری شود...
زمانش فرا رسیده...
باید شروع کنم!


















می خواستم پست بزنم، برای کسی که دوستش دارم.
ولی کلمه ها رو پیدا نکردم.
اینم گاهی از وقتاست، که کلمه کافی نیست.
و معنای کلمه ها درست نیست.
و چیزی کمتر، یا چیزی بیشتر از کلمه ها نیازه.

در دو کلمه پستی که میخواستم بزنم رو خلاصه می کنم.

دوستت دارم!













بیشتر معنی این جمله رو می فهمم...
"آنان که آفتاب را به دیگران ارزانی می دارند، خود نمی توانند از آن بی بهره باشند."




+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 21:24 توسط من! |

یکی سرطان داره، خیلی ضعیفه، تومور هم به احتمال زیاد همه جای بدن پخش شده. خواهش می کنم دعا کنین...الان وقتیه که اون به دعای اهل سرتاسر زمین نیاز داره...

---------------
اول پست پاک شد...چون به اونی که گفت پاک کنم اعتماد دارم...و فکر می کنم دلیلش هر چی که باشه، پاک کردن این پستم کار اشتباهی نبوده!!



پ.ن.الان احساس سرزندگی می کنم...خیلی حس خوبی دارم...خیلی...خیلی...خیلی!!!


+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:2 توسط من! |
Surrounded

The Grass Was Greener

The Light Was Brighter

With Friends Surrounded

The Nights Of Wonder......

Forever and EVER....

....

With Friends Surrounded.......

و من این جمله را تکرار می کنم، دوباره، دوباره، دوباره...و چه معنایی دارد؟

surrounded...surrounded...surrounded....surrounded…

دوست...من...تو...ما...دوستان...اطراف...من...

من...او...بی اعتنایی...دل خستگی...با هم...

من...تنهایی...خستگی...او...!؟

او...کم اعتنایی...

 

و من گویی، نامرئی می شوم کم کم....و من را مردم نمی بینند...و بی اعتنایی...

و من می ایستم، دور می شوم، نزدیک می شوم، پرسه های تنهایی در حیاط...یک دوست از دور!؟  به اشتیاق رفتن...نزدیک شدن...ناگاه....!

دوستی دیگر...آنها...من...جدا از هم...آنها می روند....من تنها....

تنها...دل تنگ...و یک کاغذ...و یک خودکار...و همین و بس.

و بی اعتنایی...من به او....در عوض ِ او به من...

و پرسش...و پرسش...بی پاسخ...تنها...سه نقطه...تا ابد...

و دوستان...و در جمع...و پرسش....و طفره...و سکوت...سکوت...سکوت...

و دعوا...و صدا...و رفتن...و پرسش...دوباره...دوباره...دوباره...

بی جواب...بی جواب...بی جواب...

 

و به راستی چه جوابی می توانم داشته باشم، برای چیزی که خود می دانم اشتباه است؟

و چه تاوان؟ و چه جواب....؟

و غرور، آیا...!؟

و من، و او...!؟

و چرا او، و چرا "آنها" نه....!؟

و او، چرا قربانی؟

و چرا، دیگران معصوم؟

اگر گناهی هست، همه گناهکارند...

و من نیز...

و ما....

اگر مایی باشد....

 

 

 

 

من...تو....او...آنها...و تقصیر از من است...پایبند نشدم به عهد ها...و نمی دانم، تقصیر او (یا به عبارت بهتر، آنها) هم هست...؟ چه کسی گناهکار است؟

و دلایل بچه گانه...و آیا واقعا بچه گانه است؟

و رفتن ها...و بودن ها...آیا واقعا بی اعتناییست؟

و....کمک....دوست...تنها...اشک در راستای جاری شدن...و توقف...و اجبار...اشکی جاری نشد.

و دلتنگی...دلتنگی...سنگینی...قلب...

بریده بریده می نویسم...جای سه نقطه ها چه می توان نوشت؟

 

و کاغذ...و قلم...و من...و او...تقصیر...گناه...سه نقطه...سه نقطه...سه نقطه...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 14:33 توسط من! |
روز اول
فردا روز اول است.
فردا روز اول است، روز اول برای تمام هفت ساله ها....روز اول برای بزرگترها هم هست...فردا روز اول است...همه دنیا روز اول را جشن می گیرند!

امروز روز اول است.
امروز روز اول است، روز اول برای تمام کیف های رنگی....روز اول برای ناظم ها و مدیر ها هم هست...امروز روز اول است...ناظم ها مهربان شده اند!

دیروز روز اول بود.
دیروز روز اول بود، روز باز شدن تازه دفترهای نانوشته...روز اول برای شروع "آب، بابا"...دیروز روز اول بود، روز عادی نشدن عادت های تازه!

یک سال پیش، روز اول بود.
یک سال پیش، روز اول بود، روز اشتیاق از پوشیدن لباس مدرسه جدید...روز اول برای "گرگم به هوا"های کودکانه...یک سال پیش اشتیاقی برای روز اول وجود داشت، و فردا روز اول دیگری در کار است!



سالها پیش، روز اول بود...
و سالها تکرار می شوند. فردا هفت ساله دیگری پا در روز اول مدرسه می گذارد. فردا دفترهای تازه تری باز می شوند. کاش ناظم ها تا سال ها بعد هم، به مناسبت فردا، لبخند بزنند!

و مدتها پیش، روز اول بود...
و فردا روز اول دیگری در کار است...فردا به امروز می رسد، امروز به دیروز می رود، سالها به چند تا می رسند، و هر سال شروع دیگری در کار است...روز اول مبارک!
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:22 توسط من! |
مدرسه!
This Inocence Is Brilliant, I Hope That It'll Stay

مدرسه به طرزی مخوف داره شروع میشه!
کیف مدرسه رو پر کردم..روز اول مدرسه، چرا اینقدر سنگینه!؟
نمی دونم دوست دارم مدرسه باز بشه یا نه...نمی تونمم بگم هیچ حسی نسبت بهش ندارم!
قضیه "تو کدوم کلاس میفتی" خیلی جالب شده...به طور جالبی از یه طرف دلم میخواد تو یه کلاس کاملا جدید بیفتم و از یه طرف میخوام با دوستام بیفتم!

عجب!

مانتوی مدرسه به مقادیر خیلی زیاد ضایست...مانتو تا زیر زانو! شبیه روپوش مکانیکه! (این به خاطر اینه که رنگش سرمه ایه!)

دلم برای مدرسه تنگ شده!

من همچنان امر خطیر مرتب کردن اتاق به مناسبت شروع مدارس رو تموم نکردم!

کتابخونه مدرسه....وااای! دلم میخوادش!

یعنی ما تو کلاسای طبقه بالا میفتیم؟

شورا...بشم یا نشم!؟ سوال مسخره ای که هروقت بیکار پیدام میکنه هجوم میاره!

برنامه های مخفی!

دلم برای دوستام تنگ شده...مخصوصا سه تایی که از همه بالاترن و به خصوص اونی که میره تجربی!

پیش بینی میکنم امسال به خاطر ورود یک فروند انسان با قابلیت شلوغ کاری بسیار بالا، مدرسه قراره بره رو هوا!

کاش مسیر ما رو دو تا سرویس بکنن خفه نشیم!

میخواستم یه چیز تو مایه های ادبی بنویسم به خاطر مدرسه..ولی نیومد که! عجبا!
روز اول ادبیات داریم...جان!
روز اول هندسه هم داریم..!؟ علاقه پیدا کردم به هندسه...احتمالا به خاطر معلمشه!

بعضی وقتا ملت خیلی بوقی میشن! (آیا ربطی هم داشت...؟)

امسال آمادگی دفاعی داریم...شامل درس تنفس مصنوعی! (همر به سمت گذشته های بیناموسی جادوگرانی!)

خیلی باحاله! (چی!؟)

آوریل به طور مخوفی رفته تو ذهنم و مدام دارم با خودم میخونمش و هنوز نتونستم از مخم بیرون کنمش!

خونه مادربزرگم...! چرا آدم باید یه خونه قدیمی با یه حیاط، با همسایه های قدیمی، با کلی خاطره رو ول کنه و بره سراغ آپارتمان نشینی!؟ چی تو این آپارتمانا آدمو جذب میکنه!؟
چرا خونه های قدیمی دارن نابود میشن!؟ و چی جاشون میاد...برج!!!

عجبا!

کاش روز اول کتابخونه کتاب بده!

کاش یه کم کتاب خریده باشن! نیروی اهریمنی اش رو هم خریده باشن!(قرار بود بخرن یه زمانی!) بعدش الکس رایدر و کتابای آنتونی هورویتس و آرتمیس فاولم خریده باشن! (زهی خیال باطل..!!)

عجبا!

بلاگفا هم فیلتر...!؟ نچ نچ نچ!

من کیم؟ چیم؟ اینجا کجاست...!؟

آیا من دیوونه شدم...!؟ نه...!!

عجبا!

یک بار امتحان کنید...با لباس کاراته مثل یانگوم راه برو!! (ته خنده ست!)

ملت چقدر فرق میکنن!

آدم وقتی تو گودریدز میچرخه تازه میفهمه چقدر کتاب هست که نخونده و چقدر ضایعه که به خودش بگه کتابخون!

سیلماریلیون...والاکوئنتا! اینم مثل آوریل هی داره تو مخم گشت زنی میکنه!

بازم همه بای نت دادن! استاتوسا پر شد! عجبا!

عمرا کسی واسه این پست کامنت بذاره! چقدر متروک شده اینجا! فقط خودمم که میام و میرم!
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 16:1 توسط من! |
شیفتگان پرواز را، یارای خزیدن نیست!




و عشق، تنها عشق
تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد...

سهراب



پ.ن.وقتی وبلاگتو دیدم دلم خیلی گرفت نازنین!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:42 توسط من! |
زندگی
زندگی...
چه بسیار حرف ها که از زندگی می گویند و چه بسیار لقب ها که در کنارش جا می دهند و چه بدی ها که پشتش نمی گویند...
ولی زندگی چیزی عجیب تر از عجیب ترهاست انگار، نمی شود توصیف کرد...انگار همه توصیف ها بی معنی ست. هیچ کلمه ای قادر به توصیف نیست...زندگی انگار عجیب تر از این حرفهاست.

زندگی...نیافته ام واژه ای که شرح دهد معنای این کلمه را!
چیزی بالاتر از واژه ها نیاز است. چیزی مثل ستاره هایی که در آسمان چشمک می زنند و دختر بچه ای که هر شب با شب بخیر گفتن به ستاره ها به خواب می رود...
چیزی مثل ماه کامل، وقتی هم جوار زمین در شرق می نشیند.
چیزی مثل تمام احساسها، تمام لحظاتی که تجربه می شوند، مثل نت ها، مثل صداها، مثل تمام عشق، تنها عشق، که تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس..

مثل یک آبشار، وقتی چیزی برای مقایسه کردن با شفافیت آبش نیست.

مثل لحظه ای که دو نگاه در هم یکی می شوند، دو روح در کالبد یکدیگر جا خوش می کنند.

زندگی چیزهای دیگری هم شاید باشد، شاید تن برهنه ای باشد که سوزش ها با ضربه ها خونش را جاری می کنند....
شاید غم از دست دادن عزیزترین دوست دنیا باشد.



ولی زندگی، هرچه که باشد، چیزی بالاتر از همه این هاست. چیزی پشت پرده دنیاهاست. زندگی اگر آن تن برهنه هم باشد، لذت رضایت از قادر به تحمل درد بودن بیشتر معنای زندگی را می دهد.

و زندگی، معنای بالاتری دارد...واژه ای که به گرمی عشق هجی می شود...زندگی، که می داند؟ شاید به معنای خداست!؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 22:21 توسط من! |

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد * دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی..

به امید یک "تو" بودن، ترس از هر لحظه امکان رفتن..."تو" چه کسی می تواند باشد؟ آنها که می روند و می آیند کیستند؟ شاید تصمیم های آینده و رونده که هرگاه امکان تغییرشان هست...باز هم، "تو" چه کسی می تواند باشد؟


+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:31 توسط من! |
و اما....!
و زمین پر آب بود، و آبها پاک بود، و رود جاری بود، و ماهی زیبا بود.
و زمین، دوست می داشت ماهی را. و ماهی زیبا بود. و چون زیبا بود، آب نیز جاری بود. و چون جاری بود، زمین همیشه شاد بود.

ماهی زیبا بود. سرخ بود، سفید بود، آرام بود. و ماهی گریه نمی کرد. هیچ کس نمی دید که ماهی گریان باشد. ماهی دوست داشت، زیبایی را.
و ماه، تابان بود. دوست می داشت آب را. دوست می داشت نور پاشیدن بر ماهی را. و ماه هیچ گریه نمی کرد. و ماهی یاد گرفته بود، گریه نکردن را از ماه.

ماهی از زمین، ماه از آسمان، با هم بودند. بر آب می خزیدند. نرم پیش می رفتند و می رفتند تا ته جویبار آب. ماهی در آرزوی دریا بود، به فکر ترک جویبار.
و اما ماه، دریا را دوست نداشت. دریا خروشان بود، نقش ماه هیچ گاه بر دریا نمی افتاد. نور دادن به ماهی های دریا سخت بود. ماه می دانست، اگر ماهی برود، هرگز نور پاکش رنگ سرخ ماهی را نخواهد دید.
ماهی نمی رفت. نه برای جویبار، نه برای آب آرام. آرامش آب حوصله اش را سر می برد. ولی او نمی خواست، هرگز، هرگز، هرگز، که ماه تنها بماند.

و یک روز ماه رفت. پشت ده ها ابر تاریک حبس شد. جویبار تاریک شد. دل برای نورها تنگ شد. ماهی تنها ماند. تنهای تنها، به انتظار تک دوست تابانش نشست. دیگر دلش پیش دریا نبود. شور ماه را می زد.
ماه برنگشت. ابرها شب ها آسمان را پوشاندند و ماه، نیافت مجال بودن را...

ماهی به انتظار نشست. ماه باید برمیگشت، خیلی زود! او طاقت تنها بودن را نداشت. او می دانست، اگر آب او را دوست داشت، به خاطر ماه بود. اگر ماه نبود، هیچ کس نمی دید که او زیبا است. تنها در نور ماه، با ماه بود که او زیبا بود.
و اگر رود دوست نداشت، زمین نیز دوست نمی داشت. و اگر دوست نمی داشت، پس چه شادش می کرد؟ اگر شاد نمی شد، اگر غمگین می ماند....

و یک روز، باران بارید. ابرها در هم رفتند، تلخ گرییدند. آب بر جویبار می ریخت. باران روزها بارید. قطره ها بر تن ماهی می چکید و ماهی، به پس پهنه ابرها می نگریست. که می دانست؟ شاید این ماه بود که در زندان می گریید!
آب بر جویبار می ریخت. جویبار پهن می شد، وسعت می یافت. زمین در آب غرق می شد.
تا که آن روز آمد. ابرها پس رفتند. آسمان آبی شد. ماه بیرون آمد.

و اما جویبار، دیگر جویبار نبود. دریا بود! بی کران، آبی، خروشان. ماهی در دریا گم بود. دل ماه گرفت. تا توانست نور تابید، نور و نور و نور و نور...ولی خوب می دانست، نور نتواند آب دریا را شکافتن!
و ماهی از عمق دریا، پرتویی کمرنگ از نور ماه را می دید. می دانست که دوستش برگشته است. می خواست به بالا برسد، نور ماه را در آغوش گیرد، ولی تا به بالا می رسید، موج او را در خود فرو می برد.

توان جنگ از ماهی خارج بود. باید در زیر می ماند. باید تنها گوشه ای از نور ماه را می دید. باید تنها می رفت، تنها به این امید که ماه او را از یاد نبرد. چاره ای دیگر نبود.
قطره ای بر گونه سرخش نشست. غریب بود....قطره بر گونه؟ چه حس عجیبی! قطره مثل آب دریا شور بود. لحظه ای بیش نماند و موج او را در خود برد. اثری از قطره غریب نماند. هیچ کس آن لحظه را ندید. هیچ کس نفهمید که ماهی گریه کرد....


و شب بعد، چیزی روی آب شناور بود. ماه به امید دیدن ماهی، نور تابید. ناگهان ترس بر رویش نشست. آن چیز شناور، جسدی بیش نبود. ماهی در غم ماه مرده بود....
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:27 توسط من! |
چرا!؟
میدونم کلی حال کردین پست قبلیم شاد بود ولی اگه فکر کردین الانم قراره شاد بنویسم کاملا کور خوندین! حالا انتخاب با خودتونه اگه به چرت و پرتای یه نفر آدم از نسل آدم و حوا علاقه مندین میتونین ادامه بدین و اگه حال نمیکنین به سلامت! برین وبلاگ سهیلو بخونین یه خورده بخندین حال کنین!

چرا ما همیشه اخمامون رفته تو هم و دستمونو زدیم زیر چونمون و رفتیم تو فکر و صد تا مصیبت واسه خودمون ردیف کردیم!؟ واسه چی!؟
دلم نمیخواد مدرسه برم! چون میدونم اگه به مدرسه برم دوباره همه غم و غصه ها شروع میشه! دوباره همه مشکلات ردیف میشن! چهار نفر آدم دپرس و تو هم رفته که زنگ تفریح ولو میشن کف سالن تا وقتی که ناظم بیاد و کیششون کنه(!) تو کلاس! که چی مثلا؟
الان من دارم خودمم میگم! مثلا واسه چی الان حالم گرفته ست!؟ واسه چی هی میرم تو فکر؟ واسه چی نمیتونم عین آدم زنگ بزنم دو کلوم با دوستام حرف بزنم ببینم چه کار میکنن در سلامتی کامل بسر میبرن آیا! (با تشکر از طنز بس ارزشی چارخونه!)
الان که چی؟ هی بگرد واسه خودت غم و غصه پیدا کن! دیگه اعصابم ریخته بهم از این حرفا! اعصابم از خندین های الکی هم به هم ریخته! الکی بخند و وانمود کن هیچ مشکلی نداری! اونقدر سر چیزای مسخره بخند که دل پیچه بگیری! همین بودیم دیگه! هر هر میخندیدیم معلوم نبود واسه چی! که چی الان!
خودم میدونم که اگه این غم و غصه ها نباشه من آدم نمیشم! (الان من آدم نیستم! یعنی اون آدمی که باید باشم نیستم! ) ولی دیگه حالم داره ازشون بهم میخوره! باور کن بهم میخوره!

میدونم که الان اون کسی که داره اینو میخونه و خودش میدونه کیه فکر میکنه به اون نوشتم! ولی به تو ننوشتم باور کن! چون تو جزو موارد نادره که غصه بگیردت! میدونم که این وقتیه که من باید کمک کنم! ولی موضوع اینه که نمیدونم چجوری! یعنی میدونم، ولی نمیتونم به خودم اجازه دخالت بدم! چون احساس میکنم چیزی که مشکلته مربوط به من نیست... پس منو ببخش!
نه....احساس عذاب وجدان و اینا هم نکن! تو هیچ تقصیری نداری! تو مجبور نیستی همه چی رو به همه بگی! مثل من که چیزی که عذابم میداد رو فقط به تو گفتم! و با تمام وجودم فکر میکنم که تو هم حق این کارو داری که مشکلتو به همه نگی! این حق توئه! پس عذاب وجدان نگیر! تو مسئول همه چی نیستی!

میدونم که نباید اینقدر بگم میدونم! اون آدمی که به عنوان مریم میشناختم اینقدر این کلمه رو نمیگفت! اون آدم...اون آدم یکی دیگه بود! خدایا، واسه چی من روز بروز بیشتر شبیه مامانم میشم؟ من دوست ندارم اینو خدا! من دوست ندارم شبیه کسی باشم! هیچ کس! حتی اگه اون کس مامانم باشه! نمیخوام اینو! قبلا یه ذاتی داده بودی به من که دوسش داشتم! چرا ازم گرفتیش؟ راست میگی....تقصیر خودم بود!
ولی دوباره بهم بده...هر روز که پا میشم احساس میکنم بهش نیاز دارم! خودت میدونی که!


به نظر میاد زندگی داره یکنواخت میشه! اینو دوست ندارم...قبلا تجربه اش نکرده بودم! قبلا هیچوقت زندگیم یکنواخت نشده بود! قبلا هیچوقت نشده بود که به ماه و ستاره ها نگاه کنم و اون احساس خاصی که همیشه بهم دست میداد، دست نده! نشده بود که ببینم باد داره لابلای برگ درختا تکون میخوره و اون حس مرموز به تموم بدنم نفوذ نکنه! نشده بود....ولی من خودم اینو خواستم نه؟ خودم بوددم که میگفتم "بهترین خوشبختی آن است که همه چیز را تجربه کنی" !! نباید از حرفم برگردم! نباید!

مامان شدیدا به کام من حساس شده...کافیه من دو دیقه بشینم پاش تا قیافه مامان بره تو هم! فکر میکنه کام منو ازشون دور میکنه...نمیدونی وقتی مودمم سوخت چقدر خوشحال بودن! نه به خاطر سوختنش...مامان میگفت حالا دیگه میتونیم قیافه تو ببینیم! نمیدونی چه حس عذاب وجدان بدی به ادم دست میده....

داداشم واسه خودش شده مخترع! (در این پاراگراف من بسی خوشحال می باشم!) الان نشسته بود داشت سطل آشغال باز کن از راه دور درست میکرد...! توجه کنین که در اتاقو بسته بودن و مدام با شکست مواجه میشدن و داداشم به طرزی بس خفن داد میکشید! آخرش به حالت شدید عصبانی اومده بود میگفت نمیشه! مارو هم جو گرفت نشستیم واسش گفتیم که ادیسون سیصد بار سعی کرد (منظور از سیصد حالت کنایه بود!) داداشم اخماش رفت تو هم برگشت گفت من شونصد بار میکنم! ایول بابا! از مخ من برنمیاد این چیزایی که از مخ این برمیاد!
البته ما کلا تو خونمون از هر سلیقه ای داریم! هنرستانی داریم!(خواهرم!) انسانی دوست داریم! (منو میگه ها!) داداشمم رو هم که داریم! یه بار یکی از بچه ها میگفت داداشت میره شریف! (رصا واستا اونجا محصل داریم میفرستیم برات! :همر:)

حرفام تموم شد الان...آخیش...تخلیه شدم! ها در ضمن این بوقکده که هست! مینا! آیا شما لیلی اونز جادوگران میباشی؟ این سوال مدتهاست مغز مارا اشغال نموده بس خفن!

راستی اون روز یه خواب دیدم...برای دومین بار...این دومین خوابیه که دوبار میبینمش! اصولا من خوابام یادم نمیمونه و همه هم میدونن که هرچقدر سعی کنی خوابی رو به یاد بیاری بیشتر از یادت میره! ولی این یکی فرق داشت....هرچی بیشتر سعی میکردم بیشتر یادم میومد! یه بار تعریف میکنم هرکی هرچی تعبیر بلد بود ردیف کنه اینجا!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 22:5 توسط من! |
!
آخیش!
چه حالی میده آدم بعد از یه هفته بی مودمی و بی اینترنتی بتونه وصل شه!
الان دارم احساس خوشبختی میکنم! یکی به من بگه مرض داشتی سیم مودمو زدی تو برق! اصلا واسه چی سیمو درمیاری آخه!
خلاصه اینکه الان من خیلی خوشحالم! (فکر نکنین نت اینا نیومده بودم ها...به مدت یک ساعت بدون اطلاع هیچکدوم از اعضای خونواده رفتیم کافی نت و کلی حال داد! :hammer: ولی خب الان که فکر می کنم میبینم راه های عاقلانه تری هم وجود داشت! ولی خداییش اون یه ساعت تو کافی نت کلی حال داد! ایول!

الان که اینترنت دارم حس و حال هیچ کار دیگه ای غیر از کامپیوتر نیست! ولی چیکار کنیم دیه! (دیه!؟ دیگه!؟) باید خودمونو کنترل کنیم! بودجه برای بیشتر از سه تا کارت اینترنت کفاف نمیده! (توجه کنین سه کارت اینترنت مساویه با چهل و پنج ساعت اینترنت....من بصورت اصولی هر هفته بطور متوسط پونزده ساعت اینترنت مصرف می کردم...خدا موقع مدرسه ها رحم کنه!)

نکته بعدی اینکه تو این یه هفته اتفاقات زیاد و مبارک و میمونی افتاد! و کلا خوش گذشت! و در سایه نبود کامپیوتر ما اندکی درس خواندیم! (زبان-فیزیک) البته فیزیک از هفت صفحه تجاوز نکرد!!!! ولی زبان رو دو یونیت خوندم که میشه حدودا ده دوازده صفحه (همر!)

سوم اینکه من دارم به این نتیجه میرسم که چی میشد آدما میتونستن فکر همدیگرو بخونن! اونوقت کلی دعوا و حرف و حدیث سر اینکه یکی فکر میکرده اون یکی در موردش یه جور دیگه فکر میکنه اتفاق نمیفتاد! چیزی که داره واسه یه نفر (دو نفر) اتفاق میفته! (نترس بابا تو رو نمیگم!) دعا کنین که نیفته! چون اگه بیفته دیگه وا مصیبتا! دیگه گرهش باز نمیشه!

چهارم اینکه به سلامتی و میمنت انگار این انجمن ادبی گیزر ما، مارو بیخیال شده و دیگه عین سریش نمیچسبه به آدم! اه اه اه! بوق! گند زدن به هرچی انجمن ادبیه! جمعش کنین باب! فردا یکشنبه ست دعا کنین منو واسه این جلسه های چی به چی شده احضار نکنن! اه!

پنجم این که ذوق ادبی مان که مدتی بود بیمار شده بود رو به بهبودی هست و سرفه هاش کمتر شده و تنش کمتر میخاره و صداش رو به بهبودیه....!!!

ششم اینکه من یه مدت تو این فکر بودم که چرا تو کلاس اسکیت از این آهنگای ورزشی نرمشی میذارن و تو کاراته نمیذارن! حالا به این نتیجه رسیدم که اگه میذاشتن احترام کاراته از بین می رفت! تصور کنین ما یوی (یه چیزی تو مایه های خبردار سربازا!) واستاده باشیم و موزیک یهو بووم بوووم بووم...!!!!!

هفتم اینکه دو هفته بعد قراره کمر نارنجی بگیرم! ایول! الان دارم شدیدا حال می کنم! (حالا بزنه و تو امتحان قبول نشم!! چی میشه!)

هشتم اینکه مس روم باز شده....ایول تبریک و از این حرفا!

نهم اینکه امروز داشتم تو جادوگران ول می چرخیدم رفتم دیدم تو کلاس ماگل شناسی استاده بهم بیست از سی داده! یه سری چیزایی هم نوشته بود که منم یادم نبود چه پستی نوشتم! رفتم پستمو خوندم کلی خندیدم! کلی حال کرده بودم با پسته! ولی خوب چیکار میشه کرد تو هیچ مدرسه ای حتما جادوگری به چرت و پرت نویسی نمره نمیدن!!

دهم اینکه وقتی داشتن کامپیوترمو میبردن واسه تعمیرات یه سی دی برداشتم چند تا چیز زدم توش، یکیش یه فایل ورد بود که نفهمیدم چیه بعدا بازش کردم دیدم یه قطعه ادبی نصفه نیمه نوشتم! خداییش ازش خوشم اومد تصمیم دارم هعروقت حسش بود ادامه بدم بذارمش اینجا!

یازدهم اینکه من مسنجر ندارم...خیلی بده باب!! یه زمونی رو ویندوز یاهو مسنجر هم میزدن! حالا همش ام اس انه! چیه این ام اس ان آخه! یعنی چی یه کامپیوتر اینترنت و اکسپلورر داشته باشه ولی یاهو نداشته باشه! فاجعه ست باب! (در ضمن اگه یه وقت دیدین آنم از برکات این وب مسنجره! ولی خداییش خیلی کنده! کلی زور زدم تونستم به درخواست اد یه بشری جواب بدم! آخرشم زد خودشم تو لیست من اد کرد! نمیخوام باب!

دوازدهم اینکه کتاب هفت نشر تندیس دو جلد هرجلد پنج تومن! مووووهاااااااا! چه خبره! من بخوام اینو بخرم باید کل پس اندازم واسه دلتورا رو بدم واسه این! بابا ملت گناه دارن!

سیزدهم اینکه ما ماه پیش مقادیری حیوون خریدیم! (سه تا جوجه بوقلمون، دو تا همستر، دو تا خرگوش) لازم به ذکره که ما تو آپارتمان زندگی میکنیم و یه ایوون کوچولو بیشتر نداریم! خلاصه اینکه جوجه ها که زود مردن! یکیشون پاش توسط خواهرم شکست و سر اون مرد! همسترا هم اول نره مرد، پس فرداش ماده هم رفت دنبالش! خرگوشامون مونده بودن که یه روز صبح من از تو تختم دیدم بابام کارتنشونو گذاشته رو سکوی ایوون!فکر کردم حتما خرگوشرا از توشون در آورده! نگو در نیاورده بوده! بعد این خرگوش سفید که مال خواهرم بود و اسمشو هم گذاشته بود نازنازی، یهو از تو کارتن پرید بیرون و مثل این کارتونا سقوط آزاد کرد تو حیاط! (خیلی وحشتناک بود! از ایوون نگاش کردیم، بدبخت افتاد بعد یه کم دست و پا زد بعد مرد!) موند یدونه خرگوش سیاه ملوس نام که دیروز بردیم و در هربی در کوچه ای بنفشه نام(هم اسم کوچه خودمون!) ولش کردیم تو یه باغ! آخی ملوس! دلم براش تنگ شده!

چهاردهم اینکه الان خیلی دلم میخواست پست بزنم پست آخریم بره عقب! حال داد! در ضمن من هنوز حسم نسبت به نحسی سیزده از بین نرفته و دوست ندارم با سیزده تمووم کنم! واسه همین روانه شدیم به سمت چهارده!



+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:30 توسط من! |
چقدر سخته، که احساس کنی داری خیلی راحت از زندگی بقیه محو میشی. مثل یه سایه،یه شبح، یه روح وهم آلود و تیره، که داره دست و پا میزنه تا توجه یکی رو به خودش جلب کنه! وقتی به انتظار یه شب بخیر صبر کنی و چیزی نشنوی، و حس کنی که لایق یه شب بخیر ساده هم نیستی! وقتایی که دلت حسابی بگیره، گریه کنی، هربار بلندتر از دفعه قبل تا شاید کسی صداتو بشنوه و ازت فقط بپرسه که چی شده! بغل گرفتن و دلداری دادن و این حرفا پیشکش!!

وقتی که بفهمی واقعا هیچ کس پاشم تو اتاقت نمیذاره مگه اینکه مجبور باشه، وقتی که بفهمی چقدر حرف ناگفته داری که فقط میخوای به یکی بگی، وقتی ببینی برا هیچ کس مهم نیست که واسه چی خودتو حبس میکنی تو اتاق و هیچ کس حتی فقط یه بار هم نمیخواد گوش کنه ببینه چه مشکلی داری!

وقتی که هرشب ناخواسته چشمت میره طرف پنجره ای که درست مثل پنجره تو شبها نور چراغ خواب قرمز ازش بیرون میزنه و بی دلیل فکر میکنی که شاید پشت اون پنجره کسی مثل تو نشسته باشه!!

وقتی که ببینی تغییر کردی، زیادتر از اون حدی که باید میکردی، و یه آدم دیگه شدی! وقتی ببینی سر همه چیز بهت گیر میدن و بدونی که حقم دارن ولی نتونی خودتو بهشون ثابت کنی، وقتی نتونی بفهمونی که به کمک احتیاج داری، که هیچ کس حرفتو نفهمه، که کسی بهت کمک نکنه، اونوقته که میفهمی تنهایی..تنهایی..تنهایی!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:39 توسط من! |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا