از چو هم تشکر می کنم که اجازه داد واسه یه مدت توی وبلاگش بنویسم!
ببخشید که چرت و پرت نوشتم و اذیتتون کردم!خلاصه حلالمون کنید!
اینم آدرس وبلاگ جدیدم http://smithy-life.blogfa.com
خوب و خوش باشید
خدافظ!
پا به تالار می ذاری.سقف تالار برات بیش از حد وحشت آوره.فکر می کنی هر لحظه ممکنه بریزه روی سرت.بر ترست غلبه می کنی و قدم هاتو سنگین و آروم بر می داری.نمی دونی کی هستی و حتی کجا هستی.فقط می دونی که از ناکجا آباد جلوی یه در ظاهر شدی!
کف تالار برات نا آشناست.انگار تا حالا روی همچین جنسی قدم نگذاشته بودی.
کمی جلوتر می ری.احساس ترس و وحشت وجودتو فرا گرفته.به پشت سرت نگاه می کنی.هیچ دری نیست!
با چشمان گرد شده به راهت ادامه میدی.راه رفتنت دیگه دست خودت نیست.احساس می کنی یه نیرو از بیرون داره هدایتت می کنه.
بالاخر تالار بزرگ رو پشت سر میزاری.به دو تا در میرسی.
در سمت راست رو انتخاب می کنی و بازش میکنی.
یه اتاق روبروته.
کنجکاو میشی تا داخل اتاق رو نگاه کنی.
در با صدای بلندی پشت سرت بسته میشه.
و همه جا یه دفعه تاریک میشه.سرما تمام وجودت رو فرا می گیره.
ناچارا به راهت ادامه میدی.همینطور میری جلوتر.اما به هیچ مانعی نمی رسی.نه دیواری نه دری.هیچی در برابرت نیست.
کم کم احساس می کنی راه سر بالایی شده.به سختی بالا می ری
ترس و سرما رو دیگه فراموش کردی.دوست داری هر چه زودتر از این اتاق تاریک بیرون بیای.دوست داری هر چه زودتر از این عمارت خارج شی.
بالاخره راهت هموار میشه و به یه دیوار میرسی.دیوار رو احساس می کنی.
و همینطور دری رو که روبروت قرار داره.
بی هیچ تردیدی در رو باز می کنی و به اتاق دیگه ای پا می ذاری
دیگه هیچی واست مهم نیست.می دوی.به سمت جایی که نمی دونی کجاست.
بالای یکی از در ها علامت خروج رو میبینی.تردید میکنی.هر دو در رو باز میکنی و داخل اتاق ها رو نگاه میکنی.
اتاقی که علامت خروج بالاشه سرد و تاریکه و اتاق دیگه گرم و روشن.
با خودت فکر میکنی:کدوم اتاق؟
بالاخره تصمیمت رو میگیری.به هیچ وجه دیگه علاقه ای به حضور توی این عمارت نداری.اتاق گرم و روشن با این اینکه لذت بخش به نظر می رسه نادیده می گیری.
بالای سرت رو نگاه میکنی تا شکوه عمارت رو ببینی.
با تعجب می بینی فاصله ات تا سقف کم تر شده!تو بلندتر شدی یا سقف کوتاه تر؟
اهمیت نمیدی.به سمت اتاقی که خروج رو نشونت میده حرکت می کنی.
اتاق تاریک تر از اتاق های قبلی بود.و همین طور سردتر.اما تو خروج رو میخوای.میخوای تا از این عمارت هر چه زودتر خارج شی.اصلا واست مهم نیست گرم باشه یا سرد.بالاخره باید خارج شی.
بعد از سرازیریی که با سرعت اونو طی کردی به یه سطح هموار میرسی.یه دفعه احساس پوچی و خفگی میکنی.با اینکه دچار بی احساسی شدی باز هم به راهت ادامه میدی.تو هدفت خروج و آزادیه و به نظر خودت باید براش تلاش کنی.
بالاخره به یه در میرسی که علامت خروج با درخشش عجیبی بالای در قرار داشت.
در رو باز میکنی و یه سرسرای بزرگ رو روبروت میبینی.
سرسرایی دایره شکل که صدها در توش قرار داشت.شاید هم هزاران!و هزاران آدم مثل تو دارن از در های مختلف به سمت در خروج میرن.
یک در بزرگ روبروت خود نمایی می کنه.
در خروجی!
با اشتیاق به سمت در می دوی.باورت نمیشه بالاخره داری از عمارت خارج میشی.
اما یه لحظه تردید می کنی.
به جمعیتی که همراهشون شدی نگاه میکنی.بعضی غمگین و سرخورده ان و بعضی با شور و شوق خاصی به سمت خروج میرن.
به بقیه ی در ها نگاه می کنی.این همه در برای چی هستن؟
آدم هایی که از اتاق های روشن خارج میشن شعق خاصی توی چهره شون دیده میشه.اما اونایی که مثل تو از اتاق های تاریک بیرون میان غم و ناراحتی در وجودشون فریاد میزنه.
می خوی به سمت یکی از اون اتاق های روشن می ری.اما جمعیت به تو اجازه نمیده و تو رو به سمت خروج هدایت میکنه.یه نفر توی گوشت زمزمه می کنه:راه برگشتی وجود نداره!تو راه خودتو انتخاب کردی.
پس فقط حسرت می خوری.
در خروج اینبار بیشتر خودنمایی می کنه.
به سمت در خروج میری و برای بار آخر به در ها نگاه می کنی.عمارت به اون بدی که فکر می کردی نبود.اگر در دیگه رو انتخاب می کردی الان از یکی از این اتاق ها سر در میاوردی.این تو بودی که عمارت رو برای خودت زشت و ناپسند کردی.چرا انقدر عجول بودی؟
می دونی که حسرت خوردن فایده نداره و راه برگشتی نداری. پس پاتو به اونور در میزاری و دیگه هیچی نمی فهمی...
-------------------------
پ.ن:ببخشید یه مقدار چرت و پرت شد.خیلی وقته ننوشتم!
***
بیش از این نمی توانستم...نمی توانستم این راه را تنها طی کنم...هیچ کس نمی توانست...همانجا نشستم و به فکر رفتم...شاید او می آمد...شاید به دنبال من می آمد...باید منتظرش می نشستم...نشستم...و نشستم...
***
خبری از او نبود...شب ها بخاطرش بیدار می ماندم...روز ها بخاطرش آواز می خواندم...و به مسافرانی که با هم این راه را طی می کردند می نگریستم...همه خرامان می آمدند...ولی خبری از او نبود...
***
او بالاخره آمد...اما چه دیر...حال که دیگر ذوق جوانی نداشتم...حال که دیگر شوق همراهی نداشتم...اما کاش فقط دیر می آمد...او آمد...اما دستی در دستانش بود...مثل تمام مسافرانی که دست در دست می آمدند...او آمد و از کنارم رد شد...اینبار صدایش نکردم...اینبار برایش دست تکان ندادم...تنها گریستم...نه برای او...نه برای خودم...برای تنهایی که با من همراه شده بود...
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
***
عید داره میاد...
هوا بهاری شده...
خیابونا شلوغ شدن...
مردم در تب و تاب برای خرید عیدن...
دستفروش ها به جای فروختن لواشک ، ماهی قرمز و سبزه می فروشن...
مامان داره وسایل خونه رو گردگیری می کنه...
بابا داره دیوارا رو تمیز می کنه...
تلویزیون رو که روشن می کنی تبلیغ فیلمای سینمایی نوروزی رو می کنه...
باغبون و رفتگر عیدیشونو می خوان...
بوی گل های بهاری همه جا رو پر کرده...
خونه رنگ تازه ای گرفته...
عید داره میاد...
***
تیک...تاک...تیک...تاک...تیک...تاک
امسال هم داره تموم میشه...چقدر زود گذشت...چه روز های خوب و بدی داشتیم...چه چیزایی رو از دست دادیم...چه چیزایی رو بدست آوردیم
امسال چه خوب چه بد گذشت...باید به فکر فرصت های نو باشیم...باید از اشتباهاتمون تجربه بگیریم...بدی ها رو از بین ببریم و جاشونو به خوبی بدیم...
امسال که تموم بشه سال دیگه هم تموم میشه...سال بعدش هم به همین ترتیب...و همین طور سال های دیگه...تا آدم به خودش بیاد می بینه همه چی تموم شده...همه ی فرصت ها از بین رفتن...دیگه عمری باقی نمونده...این ها همش خاطره می شن...
امسال خیلی چیزا تغییر کرد...چه توی جامعه...چه توی افکارمون...با اون آدمی که سال قبل سر سفره ی عید نشسته بود متفاوت شدیم...
امسال تلخی های زیادی داشتیم...آدمای بزرگی رو از دست دادیم...مشکلات زیادی برامون پیش اومد...رنج های زیادی کشیدیم...
امسال تموم شد!
***
سال خوبی رو برای همه آرزو دارم...سالی پر برکت و پر از شادی داشته باشید...
عیدتون مبارک!
-اگه کسی کوچکترین حرف اضافه ای بزنه یا بزن برقصی بکنه با مسئولیت من ، مربی وسط جاده از اتوبوس پیادش می کنه!
بچه ها همه ساکت می شن و از جاشون تکون نمی خورن...
اتوبوس راه میوفته...کم کم دوباره سر و صدای بچه ها شروع می شه!
یه نفر از دوستای قدیمیت پیشت نشسته و کم کم شروع می کنه به خوندن آهنگ های سیاوش قمیشی...تو هم باهاش همراهی می کنی...طرف دووم نمیاره و کتلت ها رو که برای ناهار با خودش آورده بود در میاره و شروع می کنه به خوردن...تو هم باهاش همراه می شی!
بعد از بیست دقیقه اتوبوس به یه قبرستون می رسه که به قول بچه ها محل شهدای میدون تیر بود!
بعد از مدتی کوتاه اتوبوس به مرده شور خونه ی میدون تیر می رسه که در واقع یه کانال آب بود!
بالاخره تابلوی "پادگان آموزشی شهید محلاتی" روبروت نقش می بنده...با خودت می گی :یعنی قراره چه بلایی سرمون بیارن؟!"
اتوبوس می پیچه توی خاکی و بعد از عبور از در اصلی پادگان یه گوشه می ایسته...
دور و برت همش تپه اس...یاد حرف دبیر دفاعیت میوفتی:"اونجا یه تپه هایی داره که اگه فضولی کنید بهتون می گن ازش برید بالا و سینه خیز بیاید پایین"(نه بابا!)
همه به خط می شن به طرف یکی از تپه ها حرکت می کنن...
اونجا دستور نشستن می دن و شروع می کنن به سخنرانی...
-ما تا اینجا حرمتتون رو نگه داشتیم و چیزی بهتون نگفتیم اگه میخواید همینطوری باشیم باید رعایت کنید...این کار رو بکنید و اون کار رو نکنید!حق ندارید هیچ گونه فشنگ یا پوکه ای رو با خودتون ببرید وگرنه براتون پرونده ی نظامی تشکیل می دیم!
-کم ترین تنبیه اینه که بهتون می گیم 15 بار از این تپه برید بالا بیاید پایین...
یه نفر با لهجه ی عربی می گه:
-مگه چی میشه؟
-بیا اینجا تا بهت بگم چی میشه...یالا برو بالا
طرف می ره بالا و تا نوک تپه میره
-بدو بیا پایین
طرف با تمام سرعت میاد پایین
وسطای راه که می رسه دوباره بهش دستور میدن بره بالا و این امر بار ها تکرار میشه!
یکی از دانش آموز های چاق هم بی دلیل به بالای تپه فرستاده می شه و بعد از اون بچه ها شاهد قل خوردنش به پایین می شن!!!
دستور می دن که بلند شید و به طرف اونجا حرکت کنید...
-یالا بدو...چقدر تنبلید بدویید دیگه...
حدود پنج دقیقه توی سراشیبی تپه ها می دوی...احساس میکنی قفسه ی سینه ات درد گرفته اما خوشبختانه همون موقع می رسی!
دوباره می شینید و به حرف های مربی ها گوش می کنید.
-دستور میاد که خشاب ها رو بزارید...بعد از اون دستور میاد که تفنگ از حالت ضامن خارج روی تک تیر بزارید...این درجه رو دو تا میارید پایین...بعد از اون دستور میاد گلندگن رو بکشید...بعد دستور شلیک میاد...اینطوری
تق...فیشششش
ملت کف می کنن و بسی با صدای فیشش تیر که هوا رو می شکافت حال می کنن...
دوباره به یه جای دیگه منتقل می شید و اینبار برای تیر اندازی آماده می شید...
بچه ها ساندویچ هاشون رو در میارن و تو هم به تقلید از اونا این کار رو می کنی!
"به عجب ساندویچی درست کرده مامانم"
ساندویچ رو که می خوری همچنان علافی...احتمالا منتظر آمبولانسن!!!(خب برای یه مسابقه ی دو کوچولو هم آمبولانس میارن می خوای برای تیر اندازی نیارن!)
نفر جلوییت شروع می کنه به کندن زمین و تو هم خاک هایی رو تلنبار شده جمع می کنی و سعی میکنی یه قلعه ی شنی بسازی!
تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق...
بالاخره گروه اول می ره و تیراندازی می کنه...
تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق...
گروه دوم...
.
.
.
بالاخره نوبت به گروه تو می رسه...قبلش بچه ها شروع می کنن به سئوال پرسیدن:
-آقا لگدش چقدره؟ممکنه کتف رو بشکنه؟
-نه امکان نداره...لگدش زیاد نیست!
-آقا کر نمی شیم؟
-نه بابا!
بلند می شی و به سمت یکی از سربازا که منتظر ایستاده بود میری...
کلاه خود رو روی سرت می زاری...یه کم اضطراب داری ولی زود فراموشش می کنی..."سوسولترین بچه ی مدرسه اومد تیر زد و آخ نگفت تو چرا می ترسی؟!"
سربازه تیر ها رو توی خشاب می زاره و بهت می ده...
دستور میاد که تیر ها رو توی خشاب بزارید!
خشاب رو به سادگی جا می دی...
دستور میاد که تفنگ رو از حالت ضامن خارج و روی تک تیر بزارید...
"نه بابا زیاد هم سخت نیست"
-گلنگدن رو بکشید!
چیک چیک...عین ماست بود!
-هدف سیبل مقابل به نام الله آتش...
دستتو رو ماشه فشار میدی...
تق...
تیر اول شلیک می شه...
نه صداش زیاد بود نه لگدش...
به طور نا خود آگاه بقیه ی تیر ها رو پشت سر هم می زنی و از اینکه زود تمومشون کردی اعصابت خرد میشه!
اسلحه رو می زاری پایین و بعد از این که بقیه تیراشون رو زدن بلند میشی و به طرف جایی که قبلا در نظر گرفته شده بود می ری...
یه سرباز می گردتت که یه وقت پوکه ای با خودت نبرده باشی!...یه سرباز دیگه هم کلوچه میده دستت..."چه دست و دلباز!"
ظاهرا دیر می رسی چون آموزش باز و بسته کردن سلاح تموم شده بود...
با بچه ها به طرف اتوبوس حرکت می کنی و سوار می شی...
توی راه اتفاق خاصی نمی افته به جز اینکه توسط چند تا از بچه های کرموی مدرسه خیس می شی!
اتوبوس دم مدرسه پیادت می کنه و با آژانس می ری خونه...
خونه!
هیچ جا خونه ی خود آدم نمی شه!
امروز میخوام برم توی کار سیاست!
اول از همه از یک پرسش شروع می کنم!
ما چرا انقلاب کردیم؟!
به نظر من دلیل اصلی انقلاب اسلامی ایران وابستگی شاه به آمریکا و بی بند و بالی حکومت اون زمان بود...
ملت بعد از قیام بر ضد حکومت شاهنشانی با رهبری امام خمینی حکومت جمهوری اسلامی تشکیل دادند...نکته اینجاست که مردم خودشون خواستن و کسی اجبارشون نکرد...می تونستن توی خونه هاشون بمونن و بی تفاوت بمونن ولی کشورشون براشون مهم بود...
ولی الان وضع فرق می کنه!چه اون کسایی که انقلاب کردن و چه جوونای الان از این حکومت ناراضین و هر کدوم دلیل خاص خودشون رو دارن...
اگه الان از اونایی که انقلاب کردن بپرسی شاه چطور بود حرف بدی ازشون نمی شنوی...خیلی هاشون میگن بهتر از حکومت الان بود!
به نظر شما دلیلش چی می تونه باشه؟! زده شدن مردم از دین؟یا دلیل دیگه ای میتونه داشته باشه؟
الان خیلی ها هستند که میگن حکومت الان اصل و ریشه ی ایران رو فراموش کرده و به اونا اهمیت نمی ده!
اما شاه چی؟لابد فکر می کنید اون بخاطر جشن ها و مراسمی که می گرفت خیلی به اصل و ریشه ی ایران اهمیت می داد؟!
این کار ها همه ظاهری بود!ایرانی جماعت از همون دوران هخامنشی تا بحال دوست نداشته زیر دست بیگانه باشه ولی آیا شاه به این رسم عمل کرد؟!
من الان نمی خوام از حکومت جمهوری اسلامی طرفداری کنم!
حکومت جمهوری اسلامی اشکالات زیادی داره!این اشکالات بعد از جنگ به وجود اومد...یه سری آدم اومدن سر کار و اون شور و شوق اولیه انقلاب رو از بین بردن!شاید دلیل اصلی این که مردم دیگه جمهوری اسلامی رو قبول ندارن همین باشه!
اما فرق اساسی مردم الان با مردم قدیم اینه که مردم الان همش حرف می زنن و عمل نمی کنن...مردم قدیم انقلاب کردن ولی مردم الان نه...شاید خم دلیلش این باشه که یه رهبر قاطع که همه قبولش داشته باشن وجود نداره...
این چرت و پرتا رو گفتم که آخرش یه سئوال بپرسم!
به فرض مردم الان انقلاب کنن و حکومت جمهوری اسلامی رو بردارن...اونوقت چه حکومتی راه می ندازن؟!همون شاهنشاهی یا یه چیز دیگه!اما هر چیزی که باشه به شما قول میدم به راحتی می ره زیر دست آمریکا...اما شاید هیچوقت چنین انقلابی رخ نده!چون مردم با اعتقاداتشان روبرو خواهند شد!
خب بریم سراغ یلدا بازی...
بدون هیچ توضیح و مقدمه ای میرم سراغ مورد اول:
1-من شدیدا به سلطه گری علاقه دارم!یعنی همیشه دوست دارم چند نفر زیر دستم باشن و من بهشون دستور بدم...ولی با این وجود همیشه دوست دارم یه رتبه از بالاترین مقام کم تر باشم...یعنی همیشه معاونی رو ترجیح میدم شاید دلیلش این باشه که از مسئولیت سنگین بدم میاد و همیشه دوست دارم خرابکاریام رو یکی اصلاح کنه...به نظر خودم خیلی ادعام میشه...جلوی کسایی که خودشون رو می گیرن ، قیافه می گیرم تا نشون بدم از اونا بهترم.هر چند هم بهتر نباشم ولی با طرز نگاهم سعی میکنم چیز دیگه نشون بدم.
2-من خیلی کم حرفم به طوری که همه ی اطرافیانم فکر می کنن آدم سر به زیر و خجالتیی هستم ولی درونم اصلا اینطور نیست...اگه با کسی راحت باشم شخصیت اصلیم رو میشه!اما در کل من آدم چند شخصیتیی هستم...یعنی با هر کس مثل خودش رفتار می کنم...اگه طرف مودب باشه منم به طور ناخودآگاه مودب میشم اگه پرخاشگر باشه منم به طور ناخودآگاه پرخاشگر میشم...اما در حضور اعضای خانواده سعی می کنم همیشه آدم مودب و سر به زیری باشم.
3-خیلی دوست دارم با صورتم حرف بزنم یعنی وقتی حرف می زنم چهره ام حالات مختلف بگیره...به گمونم آمریکایی ها اینطوری حرف میزنن...وقتی یه بار عموم از آمریکا اومد خیلی از طرز حرف زدنش خوشم اومد...با چهره اش و با شور هیجان زیادی حرف میزد!
4-یکی از اخلاقای بدی که دارم اینه که اگه یه نفر خیلی هوامو داشته باشه و خیلی دوستم داشته باشه اگر من نسب بهش بی تفاوت باشم شدیدا زیر پام لهش می کنم...در واقع یه جورایی زجرش میدم...دائما اذیتش می کنم و ازش میخوام کارای غیر ممکن و سخت انجام بده...مثلا پسرخاله ی بیچاره ام خیلی دوستم داره...چون چند سالی از من کوچیکتره من زیاد بهش اهمیت نمی دم...یه بار که رفته بودم خونه خالم بیچاره هی به پر و پام می پیچید که بیا کامپیوتر بازی کنیم منم هی اذیتش می کردم...مثلا بهش می گفتم اگه می خوای باهات بازی کنم باید با شصت پات دماغتو بخارونی!اونم می خاروند ولی من بازم اذیتش می کردم...خلاصه من بعضی وقتا خیلی بدجنس می شم...
5-خیلی دوست دارم به دیگران تیکه بندازم(مخصوصا دخترا!!!)و با این کارم خیلی ها رو میخندونم...کلا من آدم شوخی هستم ولی بعضی وقتا خیلی شوخیای ناجوری می کنم به طوری که یا طرف خیلی از دستم ناراحت میشه یا میزنه لت و پارم می کنه :hammer:...برای همین از آدمای بی جنبه و زودرنج خوشم نمیاد.
6-در زمینه ی ورزش استعداد زیادی دارم...از فوتبال گرفته تا بسکتبال و پینگ پنگ و والیبال...به طوری که توی اکثر تیم های ورزشی مدرسه هستم...با این وجود زیاد ورزیده نیستم و زورم به خیلیا نمی چربه!
7-از سوسول بازی بدم میاد...همیشه دوست دارم کارای سخت رو انجام بدم و خودنمایی کنم...مثلا ترجیح میدم خیلی از مسیر ها رو پیاده برم به جای اینکه سوار تاکسی و اتوبوس بشم...
8-به راحتی فیلم بازی می کنم...یعنی هر وقت بخوام خودمو شاد نشون میدم و هر وقت هم که بخوام ناراحت...خیلی راحت می تونم گریه کنم(گریه ی مصنوعی)...با توجه به این مسئله خیلی خوب اعصابمو کنترل می کنم و می تونم خودمو با شرایط اطراف وفق بدم...
9-خیلی دوست دارم به کسایی که مشکلی دارن کمک کنم و هیچ وقت هم بخاطر کمکی که بهشون می کنم چیزی طلب نمی کنم و سرشون منت نمی زارم...دوست دارم بیشتر در زمینه ی روانی کمک کنم چون تا حدودی به راونشناسی افراد علاقه دارم
10-در آخر هم بگم که کلا خیلی از خودم تعریف می کنم...نوشته های بالا حرفمو ثابت می کنه! :hammer:
به نظر می رسه همه دعوت شدم بنابراین منم کسی رو دعوت نمی کنم...
از چو هم بخاطر اینکه قبول کرد اشتراکی بنویسیم خیلی ممنونم
این پست اولم بود اگه چرت و پرت بود به بزرگی خودتون ببخشید چون من زیاد تمایلی به وبلاگ نویسی ندارم!
