قبلش بگم این پست هیچ ربطی به پست قبلیم نداره!
---------------------------------------------
خواب دیدم که بزرگ شده ام، بزرگِ بزرگ...
تو در دوردست بودی و صدایت نمیآمد.
تو دورتر بودی، فقط باید به تو نزدیکتر میشدم.
من جلو رفتم، از لابلای شن ها، از بین ماسه ها، از کنار دریاها
گذشتم. دریا پیوسته در گوشم میخروشید. من بزرگ بودم، بزرگِ بزرگ...میتوانستم به
تو برسم. دریا نمیتوانست ترا از من دور کند...
من پیش میرفتم. تو نمیرفتی، صدایت هم نمیآمد. من میدیدمت.
وسط دوردستها نشسته بودی و نقشت به من لبخند می زد. میدیدمت و لبخند میزدم....میتوانستم با
تو باشم. تو دور نشده بودی...
گذشتم. دریاهای
سراسر، ماسههای موج خورده پاک، همه را پیمودم. ماسهها زیر پایم فرو میرفتند. گوشماهیهای
کوچک زیر پایم میشکستند. دریا میغرید. صدای اقیانوس حبس شده در گوشماهیها زیر
پایم میشکست. من از کنار دریا میرفتم. موج خیسم میکرد، نمیگذاشت بروم....
نقشت نزدیکتر میشد. تو بودی که
لبخند میزد، بزرگ بودی، بزرگِ بزرگ...و من با نقش تو هر دم بزرگتر میشدم، بزرگِ
بزرگ...
نقشت پیش رویم بود. رسیده بودم. دیگر
دریا نبود، موج نبود، گوشماهی نبود. تو بودی و من. لبخندت را میدیدم. اما...
تو پیشم نمیآمدی. نزدیکم نمیشدی. ثابت بودی، بیحرکت. بیحرکت،
با لبخند.
نمیخواستم. این را دوست نداشتم. لبخندت را، لبخند بیحرکتت،
لبخند مصنوعیت، جنبش ناجنبشیات را دوست نداشتم. تو باید حرکت میکردی. باید قهقهه
میزدی. باید با صدا به موفقیت من میخندیدی!
دوست نداشتم. دوست ندارم. دیگر نمیخواهم پیشت باشم. نمیخواهم،
بر میگردم...
بر میگردم. میروم، پیش دریاها راه
میروم. میگذارم موج پایم را خیس کند و من را نگذارد جلو بروم. میروم. میروم تا
باز پایم لای ماسه ها جا بگیرد، میروم تا تنها نقش پاهای من روی ساحل باشد. میروم
دریا را ببینم، با دریا سر کنم، دوستش داشته باشم. میروم تا دریا با من حرکت کند،
تا صدای موجهایش قهقهه خندههای دلخواه من باشد. میروم. میگذارم گوشماهیها در
گوشم صدای اقیانوس دهند، شاید صدای لبخندت دیگر آزارم ندهد....
